لزوم طلب قوی برای وصول به خدا
12و عِندیَ مِنها نَشوةٌ قَبلَ نَشأتی، مَعی *** أبَدًا تَبقیٰ و إن بَلِیَ العَظمُ ملاتهای این مسجد را که خواستند بسازند، یک ملات را با گل درست کردند، و یکی را با سیمان، و در سوراخهای بعضی از سقفها سربِ آب شده میریزند که اگر صد سال، دویست سال، پانصد سال هم برف و باران بیاید، اینها از بین نمیروند، چون سرب است دیگر!
وجود انسان را از چه سرشتند؟ حضرت سجّاد میفرماید: «وقتی خواستند وجود من را خمیر کنند و قالب بزنند، آمدند با محبّت تو قالب زدند.» وقتی ذات من را با محبّت تو قالب زدند، اصلاً من چگونه میتوانم تصوّر کنم که محبّت به غیر تو پیدا کنم؟! آیا میشود که اصل وجود را با محبّت قالب زده باشند، آن وقت انسان تصوّر غیر محبوب را بکند؟! اصلاً نمیتواند تصوّر کند؛ چون تصوّر باید از وجود این بلند شود، در حالی که وجودش سرشته و عجین با محبّت است.
إلیٰ مَن یذهَبُ العَبدُ إلّا إلیٰ مَولاهُ، و إلیٰ مَن یلتَجِئُ المَخلوقُ إلّا إلیٰ خالِقِهِ؛ «خدایا، عبد و بنده کجا برود مگر سراغ مولا؟! (اگر عبد از دست مولا فرار کند، هر جا برود غریب است؛ هیچ جا نمیتواند فرار کند، چون اگر از
دست مولا فرار کند باز هم از مولا به مولا فرار میکند.) مخلوق به کجا منتهی بشود مگر به سوی خالق خودش؟!»
مخلوق، مخلوق خداست، و تمام وجود و شراشر وجودش متّصل به خداست، معلول خداست، ربط با خداست، چگونه متصوّر است که از خدا دور بشود و به سوی غیر خدا التجاء پیدا کند؟! اگر از دست خدا فرار کند کجا برود؟
رجا و امید مردانه در راه خدا
إلٰهی لَو قَرَنتَنی بِالأصَفادِ، و مَنَعتَنی سَیبَکَ مِن بَینِ الأشهادِ، و دَلَلتَ عَلیٰ فَضائحی عُیونَ العِبادِ، و أمَرتَ بی إلَی النّارِ، و حُلتَ بَینی و بَینَ الأبرارِ، ما قَطَعتُ رَجائی مِنکَ و ما صَرَفتُ تَأمیلی لِلعَفوِ عَنکَ و لا خَرَجَ حُبُّکَ مِن قَلبی.
خدایا، ای پروردگار من، ای مربّی من! بدان، که اگر تو مرا با کُندههای زنجیر ببندی، دست و پا و گردن مرا غل و زنجیر کنی، یعنی غلهای سنگینی که وقتی به آدم میبندند، دیگر نمیتواند از جایش تکان بخورد! دو تا دست را برمیدارند با یکدیگر میبندند و به گردن میاندازند؛ این میشود غلِ جامعه که بین دستها و گردن را جمع میکند. آن وقت وزن این غل پنجاه یا چهل کیلو است که اگر به گردن و دست کسی بیندازند، نمیتواند تکان بخورد! اگر مرا به این غلها بگیری و ببندی، و مرا در مشهد و مرآیِ مردم از همۀ عطایای خودت منع کنی، عطائی را که به من میکنی، نکنی، و یکیک چشمهای بندگانت را بیاوری و تمام کارهای زشت و تمام فضایحی را که انجام دادم نشان بدهی که ببینید چکار کرد! نه اینکه فضائح من را برای یک نفر فاش کنی، بلکه «عُیونَ العِبادِ»؛ یکیک چشمهای تمام بندگانت را بیاوری که به این فضائح من نگاه کنند، یعنی سرائر مرا بین تمام مخلوقات کشف کنی، و مرا به سوی آتش امر کنی، حضرت سجّاد را در میان آتش بیندازی، و بین من و بین ابرار و نیکان فاصله بیندازی و جلویش را ببندی، یک دیوار آهنی بکشی که اصلاً چشمم به یکی از نیکان و ابرار نیفتد، من امیدم را از تو قطع نمیکنم! این را میگویند: رجاء مردانه! خب ما هم یک همچنین حرفی میزنیم! بسیار خوب همین امشب امتحان میآید؛ از آن امتحانهایی که آقا سیّد جمال الدّین ـ رحمة اللَه علیه ـ نقل میکردند.

