لزوم طلب قوی برای وصول به خدا
11او هم که دیگر نظر به حور العین ندارد، همه را در سر جای خویش میگذارد و خودش مدام بالا میرود.
ولا کَفَفتُ عَن تَمَلُّقِکَ لِما أُلهِمَ قَلبِی مِنَ المَعرِفةِ بِکرَمِکَ، و سَعةِ رَحمَتِکَ؛ «من دست برنمیدارم، چون این قلب من إشراب شده، پر شده و الهام شده از اینکه من به مقدار کرم تو معرفت پیدا کردم، و سعۀ رحمت تو را فهمیدم.»
فهمیدم خدایی هست که رحمتش واسعه است؛ پس دست برنمیدارم دیگر، چون من رحمت واسعه را میخواهم. نمیتوانم روی این دانش خودم را پرده بپوشانم و نمیتوانم خودم را به جهل بزنم و تجاهل کنم. پس وقتی کرم و سعۀ رحمت تو را إدراک کردم، دست برنمیدارم! مرا از هزار در هم برانی، درآیم از در دیگر؛
اشعاری از خواجه حافظ و ابن فارض در باب عشق به خدا
دست از طلب ندارم تا کام من برآید *** *** یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید بشکاف تربتم را بعد از وفات و بنگر *** *** کز آتش درونم دود از کفن برآید1 اصلاً ریشۀ ذات من با محبّت تو آمیخته شده است؛ حافظ شیرازی ـ رحمة اللَه علیه ـ میگوید:
گر بر فکنم دل از تو و بردارم از تو مِهر
*** آن مهر بر که افکنم، آن دل کجا برم2 در جایی دیگر میفرماید:
عشق تو در سر و مهر تو در دلم *** با شیر در بدن شد و با جان بهدر رود رود3 میگوید: این عشق تو با شیر مادر در بدن من آمد و با جان بهدر میرود؛ وقتی که اصلاً خمیرۀ انسان را با عشق تو خمیره کنند و با شیر بیاید و با جان هم بهدر رود, من چگونه میتوانم دست بردارم؟!
ولی مرحوم قاضی ـ رحمة اللَه علیه ـ میفرمودند: «حافظ در اینجا سست آمده که فرموده است:
عشق تو در سر و مهر تو در دلم *** با شیر در بدن شد و با جان بهدر رود» ابنفارض میگوید:
و عِندیَ مِنها نَشوةٌ قَبلَ نَشأتی، مَعی *** أبَدًا تَبقیٰ و إن بَلِیَ العَظمُ4 میگوید: پیش من، از آن ذات مقدّس پروردگار، یک مستی و یک جذبه و یک محبّت و عشقی هست، که قبل از اینکه وجود من انشاء بشود، آمده است؛ نه اینکه با شیر آمده است. مَعِی أبَدًا تَبقیٰ و إن بَلِیَ العَظمُ؛ آن عشق همیشه با من هست، و باقی است، ولو اینکه از دار دنیا بروم و بدن من هم زیر زمین بپوسد و استخوانهای من خاکستر شود. بارکاللَه! این خوب گفته است دیگر:
- دیوان حافظ، غزل ٢٠٢، با قدری اختلاف.
- دیوان حافظ غزل ٣٧٦.
- شرح عرفانی غزلهای حافظ، ج ٢، ص ١٤٠٧، غزل ٢٠٧:
عشق تو نه سَرسریست که از سر بهدر شود *** مهرت نه عارضی است که جای دگر شود
عشق تو در سرشتم و مهر تو در دلم *** با شیر اندرون شود با جان بهدر شود - دیوان ابن فارض، ص ١٨٤؛ روح مجرّد، ص ٣٤٤:
«عشق و مستی من از شراب او، پیش از خلقت و ایجاد من است؛ و همینطور إلیالأبد باقی خواهد ماند اگرچه استخوانم بپوسد.»

