کیفیت سلوک عقلانی
14همان نامهای كه قبلًا عرض كردم خدمتان آن شخص نوشت برای مرحوم آسید احمد كربلایی و گفت: آقا این دستورات را بدهید تا تكمیل بشود، كتاب پر شود كاغذهایش یك دو تا سه صفحه مانده تا چهل صفحه حالا من دارم توضیح میدهم همین است دیگر اگر سه صفحه بدهید چهل صفحه میشود.
یك دفعه ما با مرحوم آقا رضوان اللَه علیه رفته بودیم طهران، یك كتابفروشی بود، شمس العماره ناصر خسرو به نام كتاب فروشی شمس. ما هم كوچك بودیم من هفت، هشت، ده سالم بود. ایشان ما را با خودشان میبردند ما هم آنجا نگاه میكردیم كتابها را، بالاخره كتابخانهای بود و كتابهای قدیمی داشت و خوشمان میآمد اینها را تماشا كنیم. گاهی اوقات هم برای ما كتابها داستانی میخریدند. یادم هست یك چندتا كتاب از آن موقع. یكی عمار یاسر بود، بهلول عاقل بود دو سهتا كتاب یادم است از آن زمان، ده سالگی ایشان برایمان خریده بودند ما هم شبها میخواندیم. یك روز كه رفتیم در همانجا ایشان نشسته بودند دیدیم یك مردی آمد خیلی همچین موقّر آمد نمیشود به اینها موقّر گفت، ظاهر خیلی فریبنده یك عینكی داشت یك جوری صحبت میكرد و رو كرد كه آقا فلان كتاب را دارید؟ نمیدانم این اسمها را از كجا یاد گرفته بود، به قیافهاش

