اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

صداقت و اخلاص به عنوان اساس و پایۀ عملکرد ائمه اطهار و اولیای الهی

14205
عنوان بصری
ریاضت نفس
نسخه عربی

صداقت و اخلاص به عنوان اساس و پایۀ عملکرد ائمه اطهار و اولیای الهی

27
  •  ما از مشهد آمدند طهران برای چشم من پیش ایشان و در خدمت ایشان بودم، مبتلا به ناراحتی دكورمان پارگی پرده‌ی شبكیه داشتند و قرار بود بروند پیش ایشان، ما صبح به اتّفاق یكی از رفقا حركت كردیم رفتیم در بیمارستان لبّافی نژاد در تهران و آنجا كنار ایستادیم، آن شخص رو كرد به من و گفت ایشان سرش شلوغ است من زودتر می‌روم و اطّلاع می‌دهم به آن شخص كه آقا از مشهد آمدند تا اینكه مشخّص بشود برایشان و وضع هم وضع بحرانی و خطرناك بود، یعنی هر آن احتمال داشت كه اضافه‌ی برآن دو قسمت بالای شبكیه كه افتاده قسمت پایین هم جدا شود و خیلی مسأله خطیر می‌شد و مسأله، مسأله‌ی آب مروارید و قرمزی چشم و این‌ها نبود، مسأله، مسأله‌ی‌خطرناكی بود، خود دكتر سجّادی به من گفت كه مسأله‌ی پدر شما خیلی احتمال ریسكش بالا بود و با احتمال ریسك بالا ما چشم ایشان را عمل كردیم،

  •  ایشان گفت من این كار را می‌كنم، پیاده شد همان شخص و رفت در بیمارستان كه خبر بدهد، ایشان مطّلع شدند كه او زود رفته گفتند ایشان برای چه رفت؟ رو كردند به من، ما هم به پته پته افتادیم گاهی اوقات اتّفاق می‌افتاد كه ما به پته پته بیفتیم، گفتم ایشان رفت اطّلاع بدهد، فرمودند همین الآن در را بازكن و بدو و به ایشان بگو با یك لحنی كه عجیب بود بدو ایشان را برگردان و بگو اگر بخواهند اطّلاع بدهند الآن من تاكسی می‌گیرم و برمی‌گردم منزل، تاكسی می‌گیرم و برمی‌گردم منزل و با این ماشین نمی‌آیم، این روش اولیای الهی است، این‌جور، بیخود افراد به سمت كسی نمی‌روند، مردم می‌فهمند و عقل دارند، من زود آمدم و رفتم وسط بیمارستان گریبانش را گرفتم و گفتم برگرد كه كار خطرناك است و بیا كه پدرمان می‌خواهد تاكسی بگیرد و برگردد منزل، خلاصه برگشتیم و پیاده شدیم مثل سایرافراد دیگر رفتیم، عادی حركت كردیم رفتیم. سه نفری رفتیم در آنجا وارد آن بخش شدیم دیدیم اصلًا از پلّه‌ها بالا نمی‌شود رفت، آنقدر افراد به آنجا مراجعه كرده‌اند و بنده‌های خدا افراد فقیر و غیر فقیر همه آمدند در آنجا و بالآخره راهی بازكردیم و ایشان روی پلّه نشست و ایشان فرمودند تا خود آن‌ها به سراغ ما نیامدند شما به آنها اطّلاع ندهید، چون این‌ها حقّ تقدّم دارند، تمام این افرادی كه تا توی راه پلّه هم افراد امتداد داشتند، دیگر ما آمدیم به زور در قسمت گوشه یك صندلی پیدا كردیم كه وقتی ایشان می‌نشستند از انظار مخفی می‌شدند، چون ساختمان یك ساختمانی بود كه یك حالتی داشت، زاویه‌اش از دید مخفی بود، ایشان نشستند در آنجا و ما هم در كنارشان، یك ساعت و سه ربع یعنی دو ساعت ربع كم، به همان مقداری كه این دكتر معطّل آن آقا شده بود،