فیض و لطف بی نهایت خداوند و کوتاهی بندگان
11این کار، کار آسانی نیست که انسان یکمرتبه تمام داراییاش را بفروشد و بیاید یکسره بدهد. بچّۀ انسان چیزی میخواهد، زن انسان چیزی میخواهد، رفیق انسان...، به قول معروف انسان این چند روزی که در دنیا عمر دارد و زندگی میکند، کوری دارد، شَلی دارد، لنگی دارد، باید ذخیرهای بکند و از این حرفها. ولی دیگر چارهای نیست، استاد اینطور گفته است.
و این هم رفت و هرچه داشت فروخت و تبدیل به دینارهای طلا کرد و ریخت در کیسه و آورد پیش آن بزرگ. بزرگ گفت: «خب، برو اینها را بینداز در این دجله و بیا.»
حالا این خون دل خورده و میخواهد این دینارها را بدهد خدمت آن بزرگ که آن بزرگ با اینها فقرا را اطعام کند، مساکین را بپوشاند، برای فقرا پوستین بخرد، مسجدی بسازد، خیراتی بکند؛ میگوید: «بریز، بریز در آب!» یعنی هیچ!
خب! دستور است دیگر، چارهای هم که نبود. رفت کنار دجله و این کیسه را باز کرد و یکی را انداخت، دو مرتبه یکی انداخت، باز فکر کرد و یکی انداخت، خلاصه تا آخر ته کیسه در آمد.
آن بزرگ گفت: «برو برو! تو به درد ما نمیخوری؛ یکییکی انداختی. برو! تو اصلاً به درد این راه نمیخوری؛ یکییکی انداختی؟! فکر چه چیز کردی؟!»1
این همان معنای فرمایش حضرت هست که فرمود: «و عَلَیکَ یا واحِدی، عَکَفتُ هِمَّتی؛ یا عَکَفَت هِمَّتی!»
عَکَفتُ هِمَّتی: یعنی من همّت خودم را در اینجا فرود آوردم؛ عَکَفَت هِمَّتی: یعنی همّت من در اینجا معتکف شده و در اینجا مقیم شده، و به اینجا آمده است.
و فیما عِندَکَ انْبَسَطَت رَغبَتی؛ «در آنچه در نزد توست، رغبت من باز شده است.»
رغبت من مثل یک غنچهای است که اصلاً باز نشده، مگر اینکه بوی نسیم سحر تو رسیده است. فقط چون بوی نسیم سحر از ناحیۀ تو رسیده است، این غنچۀ امید من باز شده است. غنچهای هم که باز میشود، دو مرتبه غنچه نمیشود؛ لذا دیشب گفتیم که: از فعلیّت دیگر به قابلیّت برنمیگردد، این دارد رو به فعلیّت میرود. این غنچۀ وجود من، به امید تو باز شد، این گل وجود من به نسیم رحمت تو باز شد.
- تذکرة الأولیاء، ج ٢، ص ١٩. و در شرح مثنوی شهیدی، ج ٩، ص ٥٤٦:
«این داستان را با تعبیرهای گونهگون به چند کس نسبت دادهاند:
جوانی که در مجلس جُنید توبه کرد، سپس هزار دینار برداشت تا پیش جنید بَرَد؛ گفتند: ”او نمیگیرد.“ بر لب دجله رفت و دینارها را یکیک به دجله افکند و نزد جنید آمد؛ جنید گفت: ”قدمی را که به یک بار توان بر نهاد، به هزار بار نهی! برو که ما را نشایی!“ (تذکرة الأولیاء، ص ٤٣٢)
شبلی که چهار هزار دینار را به دجله افکند. (کشف المحجوب، ص ٢٨٧)
ابوالحسین نوری که سیصد دینار بهای خانهای را که فروخته بود یکیک در آب افکند که تو میخواهی مرا فریب دهی. (ترجمۀ تلبیس ابلیس، ص ٢٤٨ ـ ٢٤٩)»
- تذکرة الأولیاء، ج ٢، ص ١٩. و در شرح مثنوی شهیدی، ج ٩، ص ٥٤٦:

