فیض و لطف بی نهایت خداوند و کوتاهی بندگان
13بیعمر زندهام من و این بس عجب مدار! *** *** روز فراق را که نَهد در شمار عمر1 یعنی من که در فراقم و در وصل تو نیستم، من دیگر زنده نیستم؛ من مُردهام. پس اگر بپرسی چقدر عمر کردی؟ میگویم: هیچ؛ من بیعمر زندهام، چون در فراقم. پس چه کسی در عمر زنده است و حیات دارد؟ آن کسی زنده است که در وصال باشد؛ حضرت میفرماید: «به یاد تو قلب من زنده است.»
و بِمُناجاتِکَ بَرَّدتُ ألَمَ الخَوفِ عَنّی؛ «من به مناجات تو خودم را خنک میکنم، وقتی که آتش خوف میخواهد مرا بگیرد.» وقتی آن خاطرات دور باش از ساحت مقدّس تو مرا مأیوس کند که: دورش کنید! راهش ندهید! نتیجۀ زحماتش را به دست او ندهید! او را محروم بگذارید! از دوستان من او را ببرّید و به دشمنان من او را متّصل کنید! و امثال اینها، و وقتی آزار و گزند این خاطرات خوفیّه میخواهد مرا بگیرد، و وقتی میخواهم خودم را سبک کنم و از حرارتِ این آتش خوف خنک کنم؛ به مناجات تو خنک میکنم و مینشینم با تو صحبت میکنم.
مناجات: یعنی نجوا کردن، آهسته صحبت کردن. فقط همان درد و دل و شکایت کردن که با تو میکنم، به من آرامش میدهد و آرامش قلب من است. مانند یک آب سرد خوشگواری که میخورم و روی آن آتش افروختۀ دل که در اثر خاطراتِ گزنده و سوزنده و آزار دهندۀ خوف در من پیدا میشود، میریزم.
فَیا مَولایَ و یا مُؤَمَّلی و یا مُنتَهیٰ سُؤْلی! فَرِّق بَینی و بَینَ ذَنبِیَ المانِعِ لی مِن لُزومِ طاعَتِکَ! «ای خدای من، ای آقای من، ای محلّ آرزوی من، ای منتها مقصد من، ای آخرین هدف من، ای نهایتِ خواست و طلب من! (این طلبی که دارم به یک جایی منتهی میشود و آن نهایتش تو هستی. و در این راه، غیر از تو هیچ مطلوب برای این طلب من واقع نمیشود.) من از تو تقاضا میکنم که بین من و بین این گناهانی که مانع است از اینکه من در درگاه تو و در طاعت تو ملازم باشم، جدایی بیندازی!»
- دیوان حافظ، غزل ٢٦٢.

