اساس تفكر اسلامى بر اساس تعاضد بقاء و كمك به هم نوع
15حواله میدهید ولیكن موارد دیگر را برای خودتان به النكاح سنتی برمیدارید؟. خدا كلاه سرش نمیرود، ملائكه هم سرش نمیرود، درست شد، حالا سر بنده و امثال بنده كلاه برود كه نمیدانم من یك وضعیت خاصی دارم، موقعیت من این اقتضا میكند حتی گاهی اوقات از بزرگان هم دستور میآوریم ضمیمه میكنیم.
یك وقتی (نمیدانم این را به رفقا گفتم یا نه) من در بیمارستان بودم خدمت مرحوم آقا و از این حرفها صحبت بمیان آمد گاهی اوقات اتفاق میافتد، در زمان مرحوم آقا هم اتفاق میافتاد طرف میخواهد زن بگیرد میخواهد به پای بابای ما بنویسد، بابا زن میخواهی برو بگیر چرا دیگر پای پدر ما را وسط میكشی و او را خرابش میكنی جلوی زن و بچه و ...؟ خلاصه ایشان هم از این مسائل و اطلاعات داشته یك وقت بیمارستان بودیم بیمارستان قلب در آن دو هفتهای كه مرحوم آقا در قسمت قلب بودند و یك هفتهاش در بخش ویژه و سیسییو و یك هفتهاش هم كه آمده بودند در همان بخش من خدمت ایشان بودم یك وقت من به ایشان گفتم آقا شما دستور دادید به فلان كس كه ایشان برود تكرار و تجدید، بله از این مطالب و از این چیزها بكند؟ گفت من كی گفتم؟ گفتم این طوری كه پخش شده از ایشان، این است كه شما به ایشان دستور دادهاید ایشان عصبانی شدند: من گفتم؟ من كی گفتم؟ از بیمارستان كه رفتیم منزل شما آنها را، همه را صدا كن بیایند و ببینم كه من كی گفتم، گفتم كار ما درآمد، ما كی هستیم كه بایستی محكمه هم تشكیل بدهیم، خب بالاخره خواست خدا بود دیگر ایشان بعد از چندروزی كه از بیمارستان آمدیم منزل من صدا كردم گفتم كه خلاصه بیایید این جا یك مطلبی میخواهند مطرح كنند با شما، نگفتم راجع به چه؟ آن خانواده آمدند و تابستان بود، بله هوا گرم بود، همان حیاط را فرش انداخته بودیم و ایشان نشسته بودند ایشان روكردند به آن شخص، آن فرد خانواده و گفتند كه شنیدم كه شما به افراد خانواده گفتهاید كه من به شما تكلیف كردم كه ازدواج مجدد داشته باشید؟ یك مرتبه آن شخص چیز شد و خیلی خلاصه دستپاچه شد و گفت: نه، من نگفتم، كی من یك چنین مسالهای گفتم؟ ایشان رو كردند به اهل بیتش و گفتند نظر شما راجع به این قضیه چیست؟ بنده خدا اهلبیتش مشخص بود كه در تحت یك تضییقاتی قرار گرفته از نظر وضعیت و اینها كه بگوید، نگوید، مشخص بود كه چنین مطلبی بوده و آن شخص انكار میكرد و ما در همان نگاه اول فهمیدیم كه همچنین قضیهای وجود داشته و او گفت: به این كیفیت خب البته نبوده، صراحتا، ولی حالا بعضیها میآیند كم و زیاد میكنند، نخواست آن چه را كه انجام شده بگوید خب چه كار كند؟ برود خانه پدرش را درمیآورد، بیچاره، خب باید یك طوری قضیه را حل و فصلش كند دیگر، این بدبخت چاره ندارد. و بعد مرحوم آقا (ایشان فقط منظورشان این بود كه بفهمانند ما نگفتیم حالا هرچی بین خودشان بوده به ایشان كاری نداشتند) گفتند مساله روشن شد كه بنده به هیچ وجه من الوجوه نه تكلیفی، نه اشارهای، در این قضیه بنده نداشتم و این مطلب بود. خب بنده كه اطلاع دارم افراد دیگر هم اطلاع دارند، حالا همین آقا بلند شده وقتی كه رفته سراغ آن گفته كار بنده به دستور مرحوم آقا بوده و این یك تكلیف است. ببینید چرا انسان دروغ بگوید ما هم همین هستیم ما هم در این قضیه گیریم ما هم در این مساله كُمِیتِمان لنگ است منتهی داریم به این و آن ایراد میگیریم.

