
اساس تفكر اسلامى بر اساس تعاضد بقاء و كمك به هم نوع
پایه تفکر اسلامی بر اساس مسئله تعاضد بقاء و کمک به هم نوع است. 1 انسان باید خودش را در قبال واقعیات حرّ و آزاد نگه بدارد. 2 خداوند برای هریک از افراد بشر آیات و نشانه هایی قرار داده است که در صورت پیروی از آنها شخص به تکامل می رسد. 3 ریاضت نفس به آنچه را که انسان به آن تمایل دارد و احساس لذت می کند تعلق می گیرد، و این مسأله در افراد متفاوت می باشد. 4 پایه و اساس تفکر اسلامی بر اساس مسئله تعاضد بقاء و کمک به هم نوع است نه بر اساس تنازع بقاء و محوریت نفس انسان. 5 مسألۀ ازدواج و تشکیل زندگی از جمله موارد بسیار روشن و بارز مسأله ریاضت نفس ومیل نسبت به آن می با شد
اساس تفكر اسلامى بر اساس تعاضد بقاء و كمك به هم نوع
توضیحات:
پایه تفکر اسلامی بر اساس مسئله تعاضد بقاء و کمک به هم نوع است. 1 انسان باید خودش را در قبال واقعیات حرّ و آزاد نگه بدارد. 2 خداوند برای هریک از افراد بشر آیات و نشانه هایی قرار داده است که در صورت پیروی از آنها شخص به تکامل می رسد. 3 ریاضت نفس به آنچه را که انسان به آن تمایل دارد و احساس لذت می کند تعلق می گیرد، و این مسأله در افراد متفاوت می باشد. 4 پایه و اساس تفکر اسلامی بر اساس مسئله تعاضد بقاء و کمک به هم نوع است نه بر اساس تنازع بقاء و محوریت نفس انسان. 5 مسألۀ ازدواج و تشکیل زندگی از جمله موارد بسیار روشن و بارز مسأله ریاضت نفس ومیل نسبت به آن می با شد
اساس تفكر اسلامى بر اساس تعاضد بقاء و كمك به هم نوع
15سیدالشهداء علیهالسّلام (أمیرالمؤمنین علیهالسّلام) یك عبارتی دارد خیلی عجیب خیلی این عبارت عبارت عجیبی است میفرماید: وَ لاتَكُن عَبدَ غَیرِكَ وَ قَد جَعَلَكَ اللَه حُرّا1 هر چه راجع به این یك عبارت ما بگوییم كم گفتهایم میگفت ای بشر خدا تو را حر قرار داده، آزاد قرار داده، آزاد از چی؟ آزاد از هر قید و بندی كه اساس و شالوده انسانی تو، آن قید و بند را برنمیتابد، آزاد از آن قرار داده، در مقابل دیگران كرنش كردن لاتكن عبد غیره چرا؟ عبد؟ چرا كرنش میكنی؟ چرا آن مقام انسانی خودت را داری پایین میآوری؟ برای چی؟ چرا خودت را داری در مقابل دیگران تعظیم میكنی كه چی؟ كه تو را معاونت كند؟ كه تو را مدیرت كند؟ كه تو را فرض كنید فلان مستخدمت كند؟ در آن جا استخدامت كند؟ یعنی برای استخدام كردن باید سرت پایین بیاندازی؟ احمق نمیدانی چه چیزی را از دست دادی!! نمیدانی چه سرمایهای را از دست دادی و نمیدانی چه موقعیتی را از دست دادی و در مقابلش چی گیرت آمد!! مدیر دو سال میگذارند و بعد میاندازد بیرون.
آنچه را كه از دست دادی كه اول نمیتوانستی سرت را پایین بیاوری الان میتوانی، آن را دیگر نمیتوانی بدست بیاوری، آن حالت عزت و مناعت، عجیب است اصلا وقتی انسان این كلمات سیدالشهداء را نگاه میكند مو بر بدنش سیخ میشود انگار اصلا تمام شاكله این مرد را از آزادی ریختند، از حریت ریختند، از آزادی ریختند، از مناعت ریختند، از عزت ریختند، و او همان عزت و مناعت و همان شرف و همان حیات را دارد برای ما ارائه میدهد، عجیب است، یعنی این مساله سیدالشهداء خیلی مساله عجیبی است، ما فقط به سیدالشهداء به عنوان یك فرد در واقعه كربلا نگاه میكنیم، یعنی تمام معرفت ما و شناخت ما از امام حسین علیهالسّلام فقط قضیه عاشوراست، یعنی وقتی قضیه عاشورا را بگذارید كنار ما دیگر شناختی از حضرت نداریم، حضرت چطوری زندگی میكرد؟ چطوری در مدینه زندگی میكرد؟ در زمانی كه با برادرش بود چه بود؟ در زمانی كه حضرت امام مجتبی علیهالسّلام به شهادت رسیدند و ولایت به او رسید چه بود؟ فقط یك فرد ما میشناسیم، یعنی به ما شناساندهاند، یك فرد یك دنده كه نه این طرف را نگاه میكند نه آن طرف را نگاه میكند، فقط برویم بزنیم بكشیم و اگر ما را هم كشتند ما زیر بار نمیرویم، ولی این فایدهای ندارد، خیلیها این طور بودند خیلی از اعراب جاهلی در یك چنین وضعیتی بودند، ولی با سر به جهنم رفتند، عرض كردم یك وقت خدمت رفقا، اعرابی در جاهلیت بودند از پهلوانان و از افراد خیلی صاحب عشیره كه اینها آنقدر باد در دماغشان بود، آنقدر دارای انانیت و نفسانیت بودند كه وقتی یك شخصی میخواست به آنها حمله كند و آنها را مورد تعرض قرار بدهد میگفتند اگر راست میگویی از جلو به من حمله كن از پشت سر میخواهی حمله كنی؟ از پشتسر میخواهی به من تیر بزنی؟ و این میایستاد و سرش را بر نمیگرداند و او هم میزد این را میكشت این چه حریتی است؟ این كلهشقّی است، به این میگویند كلهشقی، خوب خودت را برگردان و او را بزن، نه من به شأنم نمیآید این كسی كه از پشت میخواهد این كار را بكند این همتراز من نیست، پس بگذار این كار را بكند آن كسی كه از پشت میخواهد بیاید به من تیر بزند، آن آدمی نیست كه بخواهد همرزم با من باشد، همتراز با من باشد، آن دارد ذلیلانه با من مقابله میكند، زبونانه دارد با من مقابله میكند، پس در شأن من نیست با او مقابله كند و میزند و میكشدش و جنازهاش را روی زمین میاندازد حالا این حُسن است؟ چیز خوبی است؟ یا این كه نه وقتی در جنگها در مقابل هم قرار میگرفتند اصلا رسم آنها در آن موقع این بود، مثل الان كه نبود كه یك موشكی برود و یك شهر را ببرد هوا، نه آن موقع تیر و شمشیر و كمان و اینها بود و میآمدند جلوی همدیگر اگر جنگ هم بود جنگ آزادانه بود، نامردانه نبود كه بمب بیاندازند روی سر زن و بچه و كودك و پیرزن و پیرمرد، یا بزنند از آن طرف طیارهای كه یك مشت افراد بیگناه و مسافرین بی گناه پیرمرد و پیرزن و طفل شیرخوار ... اینها مقابلههای ذلیلانه است ذبوبانه است، نامردانه است، همین انسان قرن تكنولوژی، درست، ن موقع شمشیر بود و میزدند و همرزم میآمد رجز میخواند این میگفت من اینم او میگفت من اینم یا علی مشغول میشدند میزدند و یكی هم كشته میشد. در آن موقع وقتی یك نفر وارد جنگ میشد اگر یك كسی همترازش نبود اصلا قبول نمیكرد با او بجنگد میگفت من اصلا نمیجنگم میخواهی من را بزنی و بكشی، بزن بكش من اصلا با تو جنگ نمیكنم حالا این صحیح است؟ این چی است؟ این همان خواست نفس است ببینید همان است.
- نهجالبلاغه (الترفق فى الطلب) صفحه ٤٠١ يا بحارالانوار جلد ١٠٠ باب ٢ بند ٨٨
