دیدگاه عارف به نظام هستی و مظاهر آن
13وَ لا تُحرِقنی بِالنّار؛ «مرا به آتش مسوزان ای پایگاه آرزوی من، ای محور امید من، ای کانون هدفِ حرکت و مقصدِ سیْر من!»
وَ لا تُسکِنّی الهاوِیَةَ؛ «مرا به دوزخ نینداز، پیش دشمنان خودت [بیندازی] و از دوستانت جدا کنی و در عالم بُعدِ خودت!»
«فإنّکَ قُرَّةُ عَینی؛ تو موجب روشنایی چشم من هستی!»
یاد تو قلب مرا آرام میکند، چشم افروخته و گداخته و سوزان مرا که از هجرت بدینگونه درآمده، یاد تو که میکنم چشم مرا، خنک و سرد میکند و به چشمی که از نور رفته، نور میدهد.
یا سَیِّدی لا تُکَذِّب ظَنّی بإحسانِک و مَعروفِک.
«ای آقای من، این گمانی را که من به احسان و به معروف تو دارم تو این را تکذیب نکن!»
یک کاری نکن که این گمان من تبدیل به یأس شود؛ این گمان من که به معروف و احسان و کار خوب تو دارم، تبدیل بشود! گمان من بر اساس صدق است؛ اگر مرا ناامید کنی، آنوقت من این گمانم را دروغ میپندارم! این کار را نکن، یک کاری کن که این گمان من قویتر بشود، مُهر صواب به او بخورد و یقین محض بشود!
فَإنَّکَ ثِقَتی؛ «زیرا که تویی محلّ وثوق من! (من غیر از تو کسی را ثقه ندارم برای خودم)»
«و لا تَحرِمنی ثَوابَک؛ مرا از ثواب و مُزدت محروم نکن!»
«فإنَّکَ العارِفُ بِفَقری؛ چون تو میدانی که من چه اندازه نیاز دارم!»
افراد بشر خبر ندارند که حال فقر و نیاز من چه اندازه است؛ از من یک ظاهری میبینند مانند سایر افراد، امّا تویی که از سرّ و سویدای من خبر داری و لذا من این مناجاتها را با تو میکنم نه با غیر تو! چون تو درجۀ فقر مرا میدانی، تو عارف به نیاز من هستی، تو آگاه به درجۀ احتیاج من هستی.
در مقابل خدای کریم، بندۀ گنهکاری است که اعتراف به گناه را وسیلۀ قرب به او قرارداده
إلهی إن کان قَد دَنا أجَلی و لم یُقَرِّبنی مِنکَ عَمَلی فقد جَعَلتُ الإعتِرافَ إلَیکَ بِذَنبی وَسائِلَ عِلَلی.

