دیدگاه عارف به نظام هستی و مظاهر آن
14«خدایا، (تا حالا عمری کردیم و دست و پا شکسته دنبال تو گشتیم و کارهایی را کردیم) اگر الآن اجل ما و مرگ ما نزدیک بخواهد بشود و ما کاری نکردیم که بهواسطۀ آن کار به سر حدّ مقام قرب تو فائز بیاییم و نزدیک به تو شویم، و عمل ما چنین قوّهای نداشته که نفس ما را به مقام قرب تو نزدیک کند؛ من در اینجا یک چیز دارم و بس! اعتراف به گناه خود دارم و این را بهترین وسیلۀ عذر خود قرار میدهم که خودم هم معترف به گناه هستم.»
عمر گذشته، اجل هم نزدیک شده، چیزی هم در سرمایه نیست که بتواند ما را حرکت بدهد، ما اعتراف به تقصیر و گناه داریم، تجرّی نداریم، گناهی هم که کردیم از روی جرأت نبوده، تجرّی نبوده، از روی جحود و انکار نبوده، از روی خصومت و جنگ با تو نبوده است. گناهی از روی جهالت کردیم و اعتراف هم داریم، ما همین را وسیلۀ برای عذر قرار میدهیم؛ که عذر ما را بپذیر دیگر!
ما بندۀ گناهکاریم دیگر؛ در مقابل، تو خدای رحیمی! آخر هر چیزی تقابل دارد؛ روز در مقابلش شب است؛ سفیدی در مقابلش سیاهی است؛ شیرینی در مقابلش تلخی است؛ تو خدای کریم، در مقابلش چیست؟ ما بندۀ گنهکار! تو خدای خوب در مقابلش چیست؟ ما بندۀ بد! دیگر نمیشود که ما ادّعای ربوبیّت کنیم! اگر ادّعای ربوبیّت میکردیم و خدا بودیم، آنوقت خوبیها در ما بود.
پس خدایا، از ما بیش از این توقّع نداشته باش! چون این وجودات ممکن، آن فلز و مغزشان سیاه است، اینها طلا نمیشوند؛ طلا تو هستی، اینها یک خرده طلانما هستند، کَلک میزنند، در این دنیا یک آبی از آن معدن تو گرفتهاند و به فلز خودشان زدند و خودشان را طلانما و نقرهنما کردند و در این دنیا یک کارهایی به این نام میکنند، ولی وقتی میخواهند از این سرحد بگذرند، در آنجا، در کوره که میخواهند عبور کنند آن آبها را میریزند و آن فلز ـ حالا آهن است، چُدَن است، مس است، هرچه هست، طلا نیست، ابریز1 یا نیست ـ خود نمایی میکند.
- کانی شناسی در ایران قدیم، ص ٣٠٢: «ابریز: فَ، زر خالص.»

