دیدگاه عارف به نظام هستی و مظاهر آن
10کدام آتش؟! آن آتش قطع که فرمود:
«لا تَمنَعنی لِقِلَّةِ صَبری، لا تَرُدَّنی بِجَهلی، لا تُخَیِّبنی إذَا اشْتَدَّت فاقَتی.1»
پیدا کردن خدا، هدف از آمدن در این عالم
تمام این بلاها را من بر دوش میکشم برای تو، من از عالم ملکوت به اینجا آمدم و تحمّل تمام این مشکلات را میکنم برای تو؛ مگر ما از عالم ملکوت نبودیم؟!
مرغ باغ ملکوتم نیَم از عالم خاک *** چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم من ز خود نامدهام تا که به خود باز روم *** آنکه آورد مرا باز بَرد در وطنم * * *
همه روز درد من این است و همه شب سخنم *** *** که چرا غافل از احوال دل خویشتنم2 ما در آن عالم بودیم،
تو را ز کنگرۀ عرش میزنند صفیر *** ندانمت که در این دامگه چه افتاده است3 از آن عالم ملکوت که آمدیم اینجا، به عشق خدا آمدیم و الاّ آنجا خیلی جاهای خوبی بود؛ نه آفتاب بود، نه گرما بود، نه گرسنگی بود، نه برهنگی بود، نه مخارج عیال بود، نه گریۀ بچّه و ناراحتیهای دیگر بود. آنجا آرامش بود، امّا یک آرامشِ وقفهداری بود که دیگر انسان نمیتوانست حرکت بکند.
یک شاخۀ ریحان از طرف ذات مقدّس پروردگار آوردند و به انسان ارائه دادند، انسان بو کرد عاشق شد، عاشق خدا شد، دنبال خدا، دیوانه، آمد در این عالم که او را پیدا کند؛ اصلاً آمدنِ در این عالم برای پیدا کردن خداست و الاّ بیخود نیامد اینجا!
من که ملول گشتمی از نَفَس فرشتگان *** قیل و مقال عالمی میکشم از برای تو4 اینجا انسان دارد پیدا میکند؛ این تکاپوها، این زحمتها، این رنجها، این کسبها، این کارها، ازدواجها، نکاحها، تجارتها، زراعتها، سفرها، شرق، غرب، اینها فقط دنبال او گشتن است و پیدا کردن اوست! تمام عالمِ وجود دارد میگردد و پیدا میکند، تمام موجودات دارند دنبال او میگردند و همه میخواهند او را پیدا کنند، امّا همۀ مردم راه را گم کردند، در خیالات و أوهام زحمت میکشند، کم بدست میآورند. آن کسی که صراطش مستقیم است، او خوب حرکت میکند و پیدا میکند!
- مصباح المتهجّد، ج ٢، ص ٥٩٢: «لا تُخَیِّبنی إذا اشتَدَّت فاقَتی و لا تَرُدَّنی لِجَهلی و لا تَمنَعنی لِقِلَّة صَبری.»
- مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر چهارم:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم ***
*** که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود ***
*** بکجا میروم آخر ننمائی وطنم
***
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک ***
*** دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم
***
من به خود نامدم اینجا که بخود باز روم ***
*** آنکه آورده مرا باز برد در وطنم - دیوان حافظ، غزل ١٦.
- دیوان حافظ، غزل ٤١٧:
من که ملول گشتمی از نَفَس فرشتگان *** قال و مقال عالمی میکشم از برای تو

