
سرّ انتساب گناه به خود در مناجات ائمۀ معصومین علیهم السلام (1)
سرّ انتساب گناه به خود در مناجات ائمۀ معصومین علیهم السلام (1)
12همان طوری كه خود بهشت به واسطه ما انجام میشود. اولیای خدا در همین جا در بهشت هستند. منتهی این بهشت، بهشتی است كه با تعبها و با سختیها همراه است. مرض در او هست، مرگ و میر در او هست، اقوام میمیرند، سختی در او است، قرض در او هست، تنگی در او هست، با مسائل مختلف حواشی و جریانات مختلف كه اینها سر و كار دارند، خود رسول خدا را گذاشتند، یك جرعه آب گوارا از گلویش پایین برود؟! چقدر جنگ؟! چقدر مصیبت؟! چقدر فتنه منافقین در مدینه، در مكه، فتنه یهود و امثال اینها چقدر برای پیامبر به وجود آمد؟! و وقتی كه با آن كیفیت و با آن وضعیت او را سم دادند و به قتل رساندند، و بعد از اوأمیرالمؤمنین علیهالسّلام هنوز كفن پیغمبر خشك نشده بود آمدند آن بساط را راه انداختند و واقعاً روی اسلام را سفید كردند در قبال نصاری و یهود حكومت اسلام؟! بیاید و دختر پیغمبر را بین در و دیوار تكه تكه كند! آن وقت این نصارا و یهود چه میگفتند؟ چه میگفتند؟ گفتند: حكومت اسلام شما بود جناب آقای خلیفه اول! جناب آقای خلیفه ثانی! كه دختر پیغمبر خودتان را دختر پیغمبر خودتان را بیاید این جوری بكنید! این اسلام بود؟! اگر این اسلام است! آن یهودی و آن نصاری میگوید: هزار سال نمیخواهم مسلمان بشوم اگر اسلام این است! اسلامی كه بیاید دختر پیغمبر خودش را بین در و دیوار تكه تكه كند و بیاید مردمیرا كه او را قبول ندارند مثل مالك بن نویره بیاید گردن بزند و بعد با زن او در شب زنا كند این اسلام را هزار سال نه یهود و نه نصارا و نه گبر و كمونیست نمیخواهند این اسلام؟!
مالك بن نویره كی بود؟ آمد گفت: مردك در روز غدیر پیغمبر تو را انتخاب كرد، انتصاب كرد برای ولایت، یا علی. گفت این حرفها گذشته، گذشته خوب گذشته خوب ما هم بلدیم میرویم پی كارمان گفت بلدی، یك بلدی به تو یاد میدهم كه دوران شیرخوارگی یادت بیافتد اینها كی گفتند حكام مسلمین ما فرمودند جناب خلیفه اول فرمودند: جناب خلیفه ثانی فرمودند! ما هم بر علیه حكومت قیام میكنم جناب آقای مالك بن نویره با ما مخالفت میكنی به ما زكات نمیپردازی؟! آمدند فقهاء آن حكومت اسلامی نقشه كشیدند كه ما چه كار كنیم؟! خوب جناب خلیفه اول كه پیغمبر نیست كه بگویند كه مخالفت كردی نه به عنوان مخالفت با حكومت اسلام به عنوان اینها مرتد هستند، مرتد هم قتلش واجب است، لشگركشی كنید! لشگر كشی كردند. آمدند گفتند: بابا چرا داری این كار را میكنی! ما نماز میخوانیم، نماز میخوانی، روزه میگیریم، روزه میگیریم. برای چه؟ جوابی ندارد بدهد. آن هم قوی از عهده كه بر نمیآید امان میدهند كه صلح بكنند. وسط نماز، یك مرتبه خالد شمشیر میكشند گردن مالك را در حال نماز میزند.
