
سرّ انتساب گناه به خود در مناجات ائمۀ معصومین علیهم السلام (2)
سرّ انتساب گناه به خود در مناجات ائمۀ معصومین علیهم السلام (2)
33خوب، خیال میكنم مطلب امام سجاد را دیگر انشاءاللَه تمام كرده باشیم؛ البته باز یك مطالبی برای حول و حوش این هست دیگر، آنها را خود رفقا دیگر تقبل میكنند و راجع به آن صحبت میكنند، فقط من سر نخ را دادم دستشان تا اینكه این نقطه ابهام را متوجه بشوند، آن كلام امام سجاد كه حضرت فرمودند: وقتی من به خود نگاه میكنم، به فعلیت ذاتی برمیگردد، یعنی ذات من همین است، گناهكار است، رشوه میدهد، هر عمل خلافی انجام میدهد، این بر اساس موقعیت ذاتی خودم است، این موقعیت ذاتی را امام سجاد میفهمید، أمیرالمؤمنین میفهمید، سیدالشهدا میفهمید، پیغمبر میفهمید.
پیغمبر با آن دم و دستگاهش میگفت: «إِلَهِی وَ إِلَهَ آبَائِی لَا تَكِلْنِی إِلَی نَفْسِی طَرْفَةَ عَینٍ أَبَداً»1 این همان عبارت امام سجاد است، خدایا یك طرفة العین من را به خودم نگذار، مگر من رسول خدا انسان نیستم، مگر عقل ندارم، مگر وجدان ندارم؟! نه، از من رسول خدا، تو دست عنایتت را قطع كنی، یزید بن معاویه میشوم، عین یزید بن معاویه میشوم.
لذا پیغمبر بیش از همه به این واقعیت رسیده و تنش میلرزد، لذا أمیرالمؤمنین در مسجد كوفه زار میزند و میگوید: «الهی أنا الفقیر و انت الغنی» تئاتر در نمیآورد، هنرپیشگی نمیكند، بازیكن نیست، أمیرالمؤمنین در مسجد كوفه بازی نمیكند، واقعیت را دارد میگوید، كسی كه واقعیت را نگوید نمیتواند اشك از چشمش بیاید، این كار كار هنرپیشهها است، آن چنان گریه میكنند كه آدم به حالشان گریه میكند! بابا دروغ است، حالا پیاز چكانده در كلهاش، من این چیزها را بلد نیستم، حالا یا خودش را به آن شكل در میآورد، موقعیتش را عوض میكند، اینها كار آنهاست، ولی أمیرالمؤمنین كه هنرپیشه نیست، أمیرالمؤمنین دیگر مجاز نیست، وقتیدر محراب ضجه میزند واقعا ضجه میزند، مثل مادرِ بچه مرده، آن مادری كه فرزند مرده، آن پدری كه فرزند روی دستش دارد جان میدهد، آن درد از دست دادن فرزند را میفهمد نه من و شما، ما نمیفهمیم! ما یك تصوراتی داریم، آن مادری كه جنازه بچهاش روی دستش دارد جان میدهد، آن حالتش حالت واقعی و حقیقی است، نه آن تصوری كه من دارم الان از او میكنم، او واقعیت ندارد، یك تخیل داریم، أمیرالمؤمنین آن حالت را دارد كه این طور اشك میآید، امام سجاد آن را دارد، سیدالشهدا آن را دارد.
- كافى ج ٧ ص ٢
