اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تببین جامع و کامل حقیقت واقعۀ عاشورا توسط مرحوم علامه طهرانی

15180
عنوان بصری
نسخه عربی

تببین جامع و کامل حقیقت واقعۀ عاشورا توسط مرحوم علامه طهرانی

15
  •  سایر آن عباراتی كه داشتند، وصیتی كه به محمّد بن حنفیه كردند، سفیر خود را، حضرت مسلم بن عقیل را به كوفه فرستادند، خب كسی كه بخواهد فرار كند كه سفیر نمی‌فرستد و مردم را دعوت به جهاد نمی‌كند! خب اینها مطالب خلاف است و صحیح نیست. این مسائل، اینها مطالب، مطالب ....

  •  من در همین احوال حضرت مسلم بن عقیل، در همین سفر اخیری كه خداوند توفیق داد تشرّف پیدا كردیم، من راجع به ایشان فكر می‌كردم، راجع به حضرت مسلم بن عقیل خیلی عجیب بود برای من، خیلی عجیب! ببینید این كه مرحوم آقا بارها می‌فرمودند: كسی كه متّصل به امام علیه‌السّلام باشد و متّصل به ولایت باشد، امور او توسّط آن منبع و سرچشمه به او القاء می‌شود. شما كارهای حضرت مسلم بن عقیل را نگاه كنید، نگاه كنید، تصرّفاتش را نگاه كنید، صحبت‌هایی كه می‌كند نگاه كنید تأمل كنید، آخر این قضیه عاشورا هر خط آن باید برای ما درس باشد! این قدر در سرمان و سینه نزنیم گریه و زاری كنیم، بنشینیم راجع به این مطالبی كه اتفّاق افتاده یك قدری فكر كنیم، امام حسین شهید نشد كه ما هی در سرمان بزنیم و گریه كنیم! امام حسین شهید شد كه یك‌خرده مغزمان را به كار بیاندازیم! برای این شهید شد!

  •  این حضرت مسلم بن عقیل وقتی كه هانی بن عروه به او پیغمام داد كه بیا، من ابن زیاد را دعوت می‌كنم، خودم را به بیماری می‌زنم، او كه می‌آید برای عیادت من، در همان جا كار را تمام كن و دیگر پرونده او را ببند. حضرت مسلم می‌آید در پشت پستو قایم می‌ایستد و می‌نشیند، البتّه ابن زیاد آدم شجاعی بود، ابن زیاد آدم جنگجو و شجاعی بود و یك غلامی داشت بسیار تنومند مثل یك شتر بود! غلام ابن زیاد، ولی از آن طرف حضرت مسلم بن عقیل، كسی در مقابل او نمی‌توانست دوام بیاورد. محمد بن اشعث پیغام میدهد به ابن زیاد: تو خیال می‌كنی مرا به جنگ یك بقال فرستادی تو چه؟!! كمك بفرست تا من محاصره كنم. و بالاخره با كلك و تقلب بر حضرت موسی بن عقیل پیروز شدند، و چاه كندند و روی آن را پوشاندند و این در همین حال گریز و اینها یك مرتبه حضرت افتاد در آن جا، و این جوری كسی نمی‌توانست بگیرد. می‌گفت: خیال كردی تو من را به جنگ بقالی از بقال‌های كوفه فرستادی! حضرت مسلم بن عقیل، توّجه كنیم ها! می‌آید در پشت پستو می‌ایستد و می‌داند، نه تنها حضرت مسلم می‌داند همه می‌دانند، ما هم می‌دانیم، یك نوجوان چهارده ساله و پانزده ساله هم می‌داند كه اگر این فرصت از بین برود، دیگر این مانندش دیگر پیدا نخواهد شد! و باید این فرصت را مغتنم بشمارد و كار ابن زیاد را تمام كند در وقتی كه راحت سه تا، یكی خوابیده: هانی بن عروه و آن دو تا هم نشسته‌اند، نه اسلحه با ایشان است! یك مرتبه می‌آید و گردن هر دو را می‌زند، دو نفری كه آن دو نفر دشمن جانی و معاند و كافر به اهل بیت و كار را تمام كند و مسئله را برگرداند و سیدالشّهدا قضّیه او تغییر پیدا كند. درست؟!