وابستگی ارتقاء نفس سالک به کیفیّت تغذیه و نحوۀ اکتساب اموال
19هم پذیرفتند! من هم گفتم: انشاءاللَه مبارك است، انشاءاللَه خیر است ...
بعد در یك مجلس ختمی اتفاقا من با آن مرجع برخورد كردم گفتم شنیدهام كه فلان كس آمده در اینجا و با شما وجوهات حساب كرده است! گفت: بله ایشان آمده است. گفتم مگر به شما نگفت از فلان مال و فلان مال كسب كرده؟ گفت: بله، گفتم: پس چرا قبول كردید؟ گفت: آقای آقا سیدجمال طلبهها نان میخواهند!! نان میخواهند!! با این حرفها كه نمیشود شكم طلبهها را سیر كرد!!!
التفات میكنید؟ ایشان میگفت من گفتم: آقا طلبهها از مال حرام نان میخواهند؟ ببینید یك مرجع تقلید دارد میگوید از مال حرام باید نان داد، این درسها را ما برای چه خواندیم؟ مرحوم آقا سیدجمال چرا این حرف را میزند؟ چون آقاسیدجمال باور دارد به ملكوت مال حرام، ما باور نداریم، خیال میكنیم نان، نان است، پلو، پلو است و گوشت هم گوشت است و خورشت قورمه سبزی هم به به چقدر خوشمزه به شرط این كه آشپزش آن را خوب به قوام آورد، انسان یك شكم سیر میخورد و میگوید عجب غذای خوبی و عجب غذای ... ولی این ملكوتش چه میشود؟ چه میشود قضیه؟ آن دارد میبیند این ظلمت را و آن دیگری كور است، دو فتوا صد و هشتاد درجه در مقابل هم قرار میگیرد، یكی میگوید حرام، آن یكی میگوید واجب!، اصلا واجب!، مباح چیست؟ آقا واجب!! در قبال هم قرار میگیرند.
لذا بزرگان میفرمودند كه از خوردن مال مشتبه در مجالس پرهیز كنید، این یكی از دستورات بوده است وقتی كه میروید در یك جا ... خب این عجیب است، واقعا عجیب است، انسان میبیند احساس میكند كه این دو با هم جوردر نمیآید، جور در نمیآید.
بعضی از دوستان برای من نقل میكردند البته خب زیاد اتفاق میافتد، خیلی زیاد وقتی از یك سفر زیارتی برمیگشتند، همین چند وقت پیش، یك نفر از سفر عتبات برگشته بود تا مدتها هر جا كه میرفت، تا مجلس مجلسی بود كه در آن موقعیت دیانت ضعیف بود حال تهوع پیدا میكرد و هی مراجعه میكرد به دكتر، میفرستادند او را آزمایش ... این كه چیزیش نیست، طوریش نیست، سالم است، پس چرا حال تهوع پیدا میكند؟ سر هر سفرهای كه مینشست ... اصلا شده بود وسیله برای تست سفره، تا غذا مشتبه بود برمیگرداند، بعد به من گفتند، گفتم: بابا این جای دیگر كارش مسئله دارد، این قدر او را به دكتر نبرید، او را در خانه نگه دارید، این كار را بكنید ... تا این كه كم كم حال نسبتاً مناسبی پیدا كرد. یكی دیگر از سفر عمره برگشته بود، از سفر عمره برگشته بود، میگفت در هر جا كه میرفتم، در خیابان میرفتم، نه مغازه، مغازه كه اصلا دیگر نمیتوانستم بروم، غذاهای بیرون را نمیتوانستم بخورم ...،

