آثار ملکوتی گفتار و رفتار انسان بر نفس خویش
23هم آن طرف هم این طرف. زهیر بن قین بجلی ظاهرش یك آدمی بود كه عثمانی مذهب بود و نه آن طرفی بود و نه این طرفی. باطنش خوب بود. دوربین امام حسین راه افتاد آمد فیلم گرفت. بیا جلو، باطن تو با آنكه بودی فرق میكند. آمد چه شد؟ حسینی شد. همین كه از امام حسین فرار میكرد در شب عاشورا میگوید هفتاد هزار بار مرا قطعه قطعه كنند، آتش بزنند، دست بر نمیدارم كجا بروم؟ آن باطن میآید نشان میدهد.
كار سیدالشّهدا محك زدن است. طلا را از غیر طلا جدا میكند. سره را از ناسره متمایز میكند. آنكه ذاتش تابهحال حتّی برای خودش ناشناخته بود، این را به او نشان میدهد. بنده خدا تو یك همچنین ذاتی داری كجا میروی؟ به چه داری سرت را گرم میكنی؟ تو كیمیا هستی خبر نداری! تو خودت كیمیا هستی! تو مس را طلا میكنی، خودت خبر نداری، بیا این طرف. بعد حضرت میآید آن فیلم را به او نشان میدهد. عجب! پس من این هستم و در لشكر عمر بن سعد هستم. روز عاشورا حضرت فیلم قلب حرّ را به او نشان داد. تو این هستی، كجا هستی؟ یكدفعه جرقّه زد، عجب من دارم چه میكنم؟ من راه را بستم، من آمدم اینطور كردم. الآن هم عمر سعد میگوید نخیر آقا میزنیم همه را لتوپار میكنیم بروند پی كارشان. شوخی هم نداریم! حضرت آمد نشان داد. حضرت آن طرف است، حرّ این طرف است؛ ولی حضرت دارد از آن طرف قلقلك میكند. حضرت فیلم را روشن كرده است و هی به او نشان میدهد. هی به خودش فرو میرود عجب، عجب اینكه گناهی نكرده اینكه كاری نكرده اینكه خلاف نكرده است. هی دائما فیلم خودش را رو میآورد، آن ذهنیتّش را، نفسش، قلبش و ذاتش را رو میآورد. امام حسین دارد آن طرف كار میكند. حالا فرض كنید سیصد متر هم فاصله دارد ولی حضرت دارد رو میآورد.

