اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

آثار ملکوتی گفتار و رفتار انسان بر نفس خویش

14٬533
عنوان بصری

آثار ملکوتی گفتار و رفتار انسان بر نفس خویش

در حال بارگذاری...
00:00:00
پخش صوت

آثار ملکوتی گفتار و رفتار انسان بر نفس خویش

8
  • هر وقتی‌كه مرحوم آقا ایشان را ملاقات می‌كردند دست آن مرحوم را می‌بوسیدند و او نمی‌گذاشت، ولی ایشان می‌بوسیدند. هر وقت ایشان با علامه طباطبایی برخورد می‌كردند، علامه طباطبایی استاد اصلی ایشان بود، من با چشم خود می‌دیدم كه ایشان دست علامه طباطبایی را می‌بوسیدند و علامه ممانعت می‌كرد و ناراحت می‌شد. ایشان می‌فرمودند آقا چرا ما را محروم می‌كنید؟ آخر مگر شما خوش دارید كه ما به این فیض نرسیم و از این بركات محروم باشیم؟ راضی هستید؟ مرحوم علامه می‌خندیدند و با همان زبان و لهجه خاصّ خودشان می‌گفتند: إن‌شاءاللَه خداوند به شما بالاتر بدهد. یك همچنین شخصی بودند، ما اینها را در آن مكتب یاد گرفتیم.

  • یك روز یك قضیه عجیب راجع به مرحوم حاج شیخ عبدالجواد سدهی اتفاق افتاد. جناب آقای دكتر میردامادی كه اهل اصفهان و دكتر داروساز بودند و یكی از دوستان و رفقای سابق ما در مشهد كه هنوز هم در قید حیات است ما را در منزلشان دعوت كرده بودند، ظهر تابستان بود. مرحوم آقا شیخ عبدالجواد سدهی هم به همراه عائله و اطرافیان به مشهد مشرف شده بودند و حضور داشتند. ما رفتیم و دیدیم مجلسی است، افراد زیادی هستند حدود سی یا چهل نفر سفره پهن كردند و نهار خوردیم و بعد از نیم ساعتی قرار شد كه برگردیم. مرحوم آقا از صاحب مجلس استیذان كردند كه بلند شوند، دیگر قرار بر این شد كه همه بلند شوند. ما زودتر از مرحوم آقا شیخ عبدالجواد سدهی بیرون آمدیم كه آنها اگر حالا می‌خواهند یك چند دقیقه اضافه باشند.

  • همین‌كه آمدیم بیرون، صاحب منزل و مجلس آمد كه با ماشین و وسیله‌اش مرحوم آقا و ما را برساند. طبعاً این‌طور به نظر می‌رسید كه وقتی ما آمدیم، آنها هم تمایل به ماندن ندارند و آنها هم خواهند آمد. حال و هوای مجلس این‌طور نشان می‌داد. یك‌دفعه مرحوم آقا در وسط حیاط گفتند می‌خواهید چه كار كنید؟ گفت: آقا بفرمایید می‌خواهم شما را برسانم. به طرف ماشین رفت كه ماشین را روشن كند، آقا گفتند كه نه آقا شما بروید آقای آقا شیخ عبدالجواد را برسانید، بروید ایشان را برسانید. ایشان گفت كه نه آقا بعد برمی‌گردم ایشان را می‌رسانم. یك‌دفعه ایشان مرحوم آقا سر آقای صاحب منزل داد زدند: آقا من سوار نمی‌شوم، شما باید ایشان را برسانید، سوار نمی‌شوم. رنگشان قرمز شد من به دكتر گفتم بابا برو الآن كار دست ما می‌دهی، برو ایشان را برسان. بعد رفتیم كوه‌سنگی، سه چهار نفر بودیم. ایشان فرمودند كه بیا آقا تاكسی یا اتوبوس سوار می‌شویم. اتّفاقاً یك اتوبوس آنجا بود خالی هم بود، راننده آمد یك نگاه به آقا كرد و گفت: حاج‌آقا بفرمایید، بفرمایید. آمد و سوار كرد پول هم نگرفت. بلیط نداشتیم، گفتم: آقا بگذار بروم بلیط بگیرم. گفت: نه مال شما است و در خدمت هستیم. نمی‌دانم حالا بدهكار هستیم یا نه! نمی‌دانم به كجا بدهیم! این از ما نگرفت و اتوبوس خالی خالی بود، مسافر هم نبود. بعدازظهر بود و هوا گرم. از همان كوه سنگی سوار شدیم ما را آورد تا میدان شهدا و آنجا پیاده شدیم و تشكّر. این هم آن لطف خدا. او برای خدا و برای احترام استاد سوار نمی‌شود، خدا هم یك اتوبوس می‌آورد با عزّت و احترام و با اصرار راننده و خوش و بش و كِیف كردیم، این قدر خندیدیم با مرحوم آقا و اینهایی كه بودیم در این چند دقیقه‌ای كه گذشت خیلی به ما خوش گذشت.

/ 0