افاضه لطف و رحمت بی دریغ پروردگار بر جمیع موجودات
15فَقَد دَعَوتُ بِهَدا الدُّعاءِ وَ أنَا اَرجُو أَن لَا تَرُدَّنِی مَعرِفَةً مِنِّی بِرَأفَتِکَ و رَحمَتِکَ؛ «من به این دعایی که خواندم و این دعاهایی که میکنم و این راز و نیازی که با تو دارم، من تو را ستودم و به این دعا تو را یاد کردم، و من امید دارم که تو مرا رد نمیکنی؛ چون معرفت پیدا کردم به رأفت و رحمت تو، میدانم که رحیمی و رئوف، معرفت دارم، و لذا دعا میکنم و طلب هم میکنم (فقیر هم هستم، آمدم درِ خانه از اینجا جدا نمیشوم، بست اینجا نشستهام)!»
«سَیِّدی عَبدُک بِبابِک أقَامَتهُ الخَصَاصَةُ بَینَ یَدَیک؛ من از این در جدا نمیشوم!»
سؤال سائل خدا را خسته نمیکند و اجابت سائل از مُلکش کم نمیکند
إلهِٰی أنتَ الّذِی لا یُحفِیکَ سَائِلٌ و لا یَنقُصُکَ نائِلٌ.
«خدایا تو کسی هستی که سائل هرچه سؤال کند، تو را خسته نمیکند!»
سائل، خسته میکند دیگر! بعضی از سائلها که سائل نیستند، اینها مدّعی هستند. مثل آن سائلی که آمد از پیغمبر چیز میخواست؛ خُب بخواه دیگر چرا عبای پیغمبر را میکشی؟! چنان عبا را از دوش پیغمبر کشید که اصلاً عبا گردن پیغمبر را زخم کرد!1 یا خدمت پیغمبر در مسجد یا در منزل میآمد و چیز میخواست؛ چه میخواست؟! [بار] شترها را باید پر از کشمش و گندم کنی؛ من میخواهم حرکت کنم برای... ! و چیزهای مهم!
پیامبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: «أعینی [أعِناّ] بطول السُّجود»
یک روز یکی از اینها برای پیغمبر یک هدیهای آورد، خُب پیغمبر با اصحاب هدیه را بردند و این هم ایستاده، ایستاده، ایستاده! چه [شده]؟! پولش را بده! و «ضَحِکَ رَسولُ اللَه حَتّی بَدَتْ نَواجِذُه؛2 حضرت خندید تا آن دندانهای کرسی [پیدا شد]!» آدم هدیه میآورد، بعد وقتی هم نذر کرده است پول هم میخواهد! لابد آنهم پول به قیمت هدیه که نیست!
یک روزی پیغمبر میآمدند منزل، یک نفر بار پیغمبر را گرفت که: «من میخواهم آن را برای شما بیاورم!» چیزی دست پیغمبر بود و منزل میبردند؛ آمد اصرار کرد: «یا رسولاللَه بدهید من کمکتان کنم!» پیغمبر هم نمیداد؛ گرفت دیگر تا آمد در خانه، بار را زمین گذاشت و بعد ایستاده، ایستاده:
- الطبقات الکبریٰ، ج ١، ص ٣٥٤؛ مسند احمد، ج ٣، ص ١٥٣؛ صحیح البخاری، ج ٤، ص ٦٠.
- الکافی، ج ٢، ص ٦٦٣، با قدری اختلاف.

