
حجیت ذاتی قول و فعل اولیاء خدا
حجیت ذاتی قول و فعل اولیاء خدا
19متروكه است رفتند نشستند. در این موقع كه نشستند، مرحوم آقای بیات میگفتند خیلی منزل، منزل نورانی بود و خود مرحوم آقای انصاری هم از نورانیت منزل تعجّب میكردند و از آن حال و هوای منزل مرحوم حاج قربانعلی خیلی تعجّب میكردند. در همین حال كه ما نشسته بودیم، خادم مرحوم حاج قربانعلی آمد و وارد شد. ظاهراً هم به او خبر داده بودند كه او هم بیاید و لابد اگر مطالبی دارد، مسائلی دارد نقل كند. وارد شد و نشست. حاج ملّا آقاجان رو كرد به این خادم گفت كه از مرحوم حاج ملّا قربانعلی شما مطالبی دارید؟
گفت: بله! الی ماشاءاللَه بنده مسائلی از ایشان میدیدم، كراماتی از ایشان میدیدم، مطالبی میدیدم از جمله میگفت: یك روز من نشسته بودم زمستان بود اتاق هم سرد، ایشان هم در اندرونی بودند، من هم بیرونی، میخواستم تازه سماور زغالی را روشن كنم تا اینكه مراجعین كه میآیند چایشان آماده باشد و اتاق را گرم كنم. همین كه داشتم این كار را میكردم یك دفعه دیدم در زدند. رفتم در را باز كردم دیدم برف میآید و یك مخدّرهای خیلی عفیفه، یك بچّه را در بغل گرفته، بچّه شیرخوار آورده است. گفت من با ایشان كار دارم.
گفتم: كه هنوز وقت ملاقات نیست! هنوز دو ساعت مانده! ایشان ساعت ده در اینجا میآید.
گفت: به ایشان بگوید فلانی آمد و مضطرّ بود، خودت میدانی! خدا حافظ!
گفتم: بایست، بایست! كجا میروی؟! رفتم در اندرونی و اطّلاع دادم كه یك مخدّره عفیفهای آمده و یك بچّه شیرخوار هم دارد و میگوید خلاصه من یك كار ضروری دارم، اگر من را راه ندهید، میروم خودتان میدانید!
ایشان گفت: بگو بیاید داخل.
میگفت: آمد داخل، نشست بچّهاش را در اینجا گذاشت، هوا هم سرد بود.
میگفت: من آمدم كنار و مرحوم حاج ملّا قربانعلی یك پوستین بلند داشت. پوستین قدّی داشت، یك عمامه زرد و سفید سرش كرده بود و آن پوستین را پوشیده بود. از این پوستینها سابق بود. آمد نشست و گفت: مخدّره چه میگویی؟ در این موقع آمدهای چه میگویی؟ یك خرده تند هم صحبت میكرد. یك خرده اخلاقش در صحبت تند بود. چه میگویی این موقع آمدهای چه كاری داری؟
