
عقلانیت در منهج اولیاء الهی
فقره : فَقَالَ: أَمَّا اللَوَاتِي فِي الرِّيَاضَةِ: فَإيَّاكَ أَنْ تَأْكُلَ مَا لاَ تَشْتَهِيهِ، فَإنَّهُ يُورِثُ الْحَمَاقَةَ وَ الْبَلَهَ؛ وَ لاَ تَأْكُلْ إلاَّ عِنْدَ الْجُوعِ؛ وَ إذَا أَكَلْتَ فَكُلْ حَلاَلاً وَ سَمِّ اللَهَ وَ اذْكُرْ حَدِيثَ الرَّسُولِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ: مَا مَلاَ ءَادَمِيٌّ وِعَآءًا شَرًّا مِنْ بَطْنِهِ؛ فَإنْ كَانَ وَ لاَبُدَّ فَثُلْثٌ لِطَعَامِهِ وَ ثُلْثٌ لِشَرَابِهِ وَ ثُلْثٌ لِنَفَسِهِ
عقلانیت در منهج اولیاء الهی
4ما این مطالب را كه گفتیم برای فهم خود شما بود، همین تویی كه الآن داری مینویسی، همین تویی كه عمامه سرت است، همین تویی كه فردا باید پاسخگو باشی نسبت به آن حرفی كه خودت هم میدانی داری دروغ میگویی! توجّه میفرمایید؟ مسائل عرفان شوخی نیست، با خدا كه نمیشود انسان بازی كند، با اولیای خدا كه نمیشود بازی كرد، پا روی دم شیر كه نمیتواند بگذارد، هر قبایی را كه نمیتواند انسان به تن كند، هر قلمی را كه نمیتواند به دست بگیرد. توجّه میفرمایید؟ اینجا جای پای شیر است، نه هر كسی و نه هر خزنده و چرندهای!
بنده در روز نیمه شعبان صحبت كردم و گفتم: آقا مسئله ولایت مسئله سادهای نیست، اینطور نیست كه هر كسی بخواهد ادّعای ولایت كند! پدر ما بعد از بیست و هشت سال مطالبی راجع به استادشان به من فرمود كه تا به حال جرأت نكرده ام به كسی بگویم. بعد در میآید در كتاب مینویسد ایشان شاگرد آقای حدّاد نبوده، رفیقش بوده است! آخر احمقها اگر ایشان رفیق آقای حدّاد بوده، چطور یك دستور در تمام عمرش به این رفیق نداد؟ همهاش از آنطرف بوده است، چه كسی را میخواهید بالا ببرید؟ چه كسی را می خواهید پایینبیاورید؟ این حرفها چیست میزنید؟ خجالت هم خوب چیزی است. خدا آبرویتان را میبرد. حواستان جمع باشد، بینید در كجا هستید؟ بینید به مردم چه گفتید؟ و چه شد؟ بینید كار به كجا رسیده است كه باید دست دریوزگی به كجاها دراز كنید؟ توجّه میكنید! اینها مسائل مهمی است. هر كس بلند می شود دومتر متقال به كلّهاش میبندد، خیال میكند ولیشناس شده است.
خیلی عجیب است، روش بزرگان در این مسئله مصرف همانطوری كه عرض كردم تكیه بر جنبه عقلانیت قضیه است، جنبه عقلانیت، نه اینكه یك جنبه زاهدانه پوشالی خیالی نفسانی، اینطور نبوده. اینها در راه سلوك و در راه رسیدن به مقام قرب در هر زمینه و در هرظرفی بهترین را و راجحترین مورد را انتخاب می كردند. خب ما با آنها بودیم، ایشان میخواستند برای استادشان یك ساعت بفرستند، ساعت جیبی، هزار رقم ساعت بود. آنموقع ساعت ارزان بود، ساعت متوسط بود، ساعت گران بود. بهترین ساعت جیبی در آن زمان آنطور كه من یادم است، یكی ساعت امگا بود و یكی هم ساعت زنیت، ایشان زنیت گرفتند و برای آقای حدّاد فرستادند. خب چرا نخواستند ارزانتر بفرستند؟ چرا نگرفتند؟ خوب این پول مگر در جیب سوئیس نمی رود؟ زنیت مگر مال سوئیس نیست؟ مال سوئیس است دیگر، هان! كه آقای حداد در آن سفری كه ما مشرّف شدیم كربلا ساعت را در آورده بودند و به آقا میگفتند آقا عجب ساعتی شما برای ما گرفتید! این هم استادشان، بفرما! ساعت پنج ریالی هم كه میتوانستند بگیرند، كه در هر شبانه روز دو سه ساعتی جلو و عقب می رفت!! ولی رفتند و گشتند و بهترین را برای استادشان انتخاب كردند، این روش، روش آنها بوده است.
