توجه به ظواهر، موجب دوری از معنویات
5كه یك نزاعی هست، قرار است كه مثلًا ساعت ده، ساعت یازده صبح مثلًا بیایند و راجع به این قضیه با شما صحبت كنند، ممكن است چند جور مطلب به نظر شما برسد و هی عوض شود، تا وقتی كه ساعت ده میشود آنجا یك مطلبی كه دیگر رویآن میتوانید بایستید و رویآن توقف كنید، خب حالا این خوب است! اگر قرار بود همان مطلب اولی كه صبح درجلسه به آنها میگفت، خب معلوم نبود چه عواقبی در پی دارد، در حالی كه آن موقع جازم بودید، جزم داشتید بر اینكه این مسئله را بگویید و به خود میگویید اینها حقشان است كه یك همچین حرفی را به آنها زد، سزاوار است كه یك همچنین مسئلهای گفته بشود، امّا شما نگاه میكنید یك ساعت میگذرد، یك دفعه میبینید عوض شد، نه این بهتر است كه اینطور بگویم، این یك مقدار تند است، این فكر یك مقدار تند است این ممكن است یك عواقبی به این كیفیت داشته باشد، دوباره نیم ساعت دیگر كه میگذرد، میگویید نه بهتر است كه اصلًا این قسمتش را هم صرف نظر كنم، این قسمت مسئله را هم نگویم فقط این قسمت را بگویم، بالاخره تا وقتی كه ساعت ده میشود شما چند مرتبه این قضیهای را كه باید مطرح بكنید در ذهن خودتان مرور كردید تا آخر به یك نتیجه رسیدید. یك دفعه میبینید عجب! اینی كه الان دارید با اطمینان با آرامش و با سكونت خاطر میخواهید مطرح بكنید تا آن چیزی كه صبح كه از خواب بلند شدید و دچار هیجان بودید، به خود میگوید حالا پدرشان را درمیآورم، بگذار ساعت ده بشود، بگذار كه اینها بیایند اینجا و حقشان را میگذارم كف دستشان و ...
ببینید بین این مسئله تا آن مطلبی كه ابتدائاً در نظر گرفتید ١٨٠ درجه اختلاف و اصلًا در تقابل است و بعد خودتان را ملامت میكنید: خوب شد این جلسه ساعت ده بود و ساعت هفت نبود، وگرنه معلوم نبود چه میشد!

