
وحدت اصل و منشاء در تمام صفات متضاد پروردگار
وحدت اصل و منشاء در تمام صفات متضاد پروردگار
10حضرت سکوت اختیار کردند و اجازه ندادند. گذشت، دوباره فردا پسفردا آمد و گفت: «یا رسول اللَه! من طاقت ندارم، اجازه بدهید بروم و قوم خودم را دعوت کنم؛ آنها از این مسلمانی خبر ندارند، یک چیزی شنیدهاند: ”محمّد و قرآن“ و خیال میکنند که شما حکومت و امارتی داری و افرادی هم دور خودت جمع کردهای! و خبر ندارند که چه خبر است، بیچارهها نمیدانند! اجازه بدهید که من بروم و قوم خودم را دعوت کنم!»
حضرت فرمودند: «إذن قاتلوک! تو را میکشند!»
گفت: «یا رسول اللَه! من در نزد آنها أحب هستم از أبکارشان!» یعنی مرا از پسرها و دخترهای بکر که نورِ چشم آنها هستند، بیشتر دوست دارند و در حفظ و صیانت من بیشتر میکوشند، و من یک همچنین شخصیّتی در تمام بنیثقیف و بنیأمیّه دارم (اینها اهل طائف بودند).
حضرت فرمودند: «إذن قاتلوک!»
باز رفت و فردا آمد و گفت: «یا رسول اللَه، اجازه بدهید بروم!»
حضرت فرمودند: «إذن قاتلوک!»
باز هم همینطور ایستاد جلوی پیغمبر؛ حضرت فرمودند: «إن شئتَ فاخرُجْ! خودت میدانی، حالا میخواهی بروی، برو!»
حرکت کرد و آمد به طائف. همان اوّل که آمد، نرفت سراغ بتشان لات ـ که رسم است همه بروند آنجا و دورش طواف کنند و قربانی کنند و سرشان را هم بتراشند ـ و رفت به منزلش. قوم و خویشها خیلی معترض شدند و گفتند: «چرا نیامد ادای احترام کند و عبادت انجام بدهد؟! چرا به لات پشت کرد و رفت به منزل؟!» معنایش این بود دیگر! ولی گفتند: «خُب ممکن است محصور بوده یا مانع و عذری داشته است.»
او که آمد در منزل، و قوم و خویشها و بزرگان و تمام بنیثقیف آمدند، به آنها سلام کرد. سلام هم که تحیّت اسلام است، آنها نشنیده بودند؛ آنها أنعِم صَباحًا، أنعِم مساءً میگفتند. شروع کرد برای آنها بیان کردن که:
ای مردم! شما چه میپرستید؟ لات چیست؟! بت چیست؟! آخر بیایید ببینید این محمّد کیست! نشستهاید در شهر و دور خودتان هم یک قلعه کشیدهاید! دنیا و آخرت دست اوست؛ یک قرآنی دارد که برای هر کس بخواند، مجذوب میشود. آیات قرآن چنین و چنان است! من در مدّتی که در مدینه بودم فلان سوره را حفظ کردم، فلان سوره را حفظ کردم؛ و این آیاتی است که من حفظ کردم. (برای آنها خواند.)
