
وحدت اصل و منشاء در تمام صفات متضاد پروردگار
وحدت اصل و منشاء در تمام صفات متضاد پروردگار
12عروة بن مسعود در همچنین موقعیّتی واقع شد؛ افرادی که یک عمر، از او اطاعت میکردند و به او اهلاً و سهلاً میگفتند و حرفش در میان آنها نافذ بود، چون با سنن ملّی آنها مخالفت کرد ـ اینها سنّت ملّی است دیگر! غیر از این چیزی نیست، منتهیٰ برای هر کس یک صورت و یک شکلی دارد ـ آمدند و نسبت نفهمی و سفاهت و حماقت به او دادند. او که أعقل مردم است و در تمام أعمال، با او مشورت میکنند، حالا میگویند: «تو سفیه هستی!»
خلاصه آنچه گفت، هیچ فایده نکرد؛ تمام قوم و خویشها جمع شدند و هر کدام شروع کردند به زخمی زدن، و برخاستند و قهر کردند و رفتند.
او هم در منزلش شروع به نماز خواندن و قرآن خواندن کرد. تازه شب اوّلی بود که وارد شده بود. هنگام اذان صبح خودش سر از دریچه بیرون آورد و اذان گفت، و همانطور که مشغول اذان گفتن بود، یکی از همان قوم و خویشها از دور تیری به او زد؛ تیر به دست و رگ اکحل1 او خورد و خونش بند نیامد تا از دنیا رفت. همینکه داشت میمرد، میگفت:
أشهدُ أن لا إلهَ إلّا اللَه و أشهدُ أنّ محمّدًا رسولُ اللَه؛ من شهادت میدهم که دین حقیقی و دین واقعی همین است که خدا گفته و پیغمبر آورده است! شما سلام مرا به پیغمبر برسانید و به او بگویید: حرفی که گفتی: «إذن
قاتلوک!» درست بود؛ اینها مرا کشتند، ولیکن من این شهادت را در راه ایمان و در راه فداکاری به سوی تو امری جزئی میدانم و امر مهمّی نمیشمارم، و اگر بیش از این جان داشتم و در راه تو فدا میکردم، سزاوار بود.
وقتی که داشت میمرد، دوتا از پسرهایش و یکی از برادر زادههایش که آنها هم قبلاً در مدینه ایمان آورده بودند به همراه بعضی از افراد که از دستیارانشان بودند، آمدند تا آن شخص تیرانداز را بگیرند و بکشند و قصاص کنند. عروة بن مسعود گفت:
- لغتنامۀ دهخدا: «أکحل: رگ حیات.»
