
محوریّت حبّ به ذات در سیروسلوک
شرح فقره: وَ أَمَّا اللَوَاتِي فِي الحِلمِ: فَمَن قَالَ لَكَ: إن قُلتَ وَاحِدَةً سَمِعتَ عَشرًا فَقُل: إن قُلتَ عَشرًا لَم تَسمَع وَاحِدَةً! وَ مَن شَتَمَكَ فَقُل لَهُ: إن كُنتَ صَادِقًا فِيمَا تَقُولُ فَأَسأَلُ اللَهَ أَن يَغفِرَلِي؛ وَ إن كُنتَ كَاذِبًا فِيمَا تَقُولُ فَاللَهَ أَسأَلُ أَن يَغفِرَ لَكَ وَ مَن وَعَدَكَ بِالخَنَي فَعِدهُ بِالنَّصِيحَةِ وَ الرَّعَآءِ
محوریّت حبّ به ذات در سیروسلوک
3و همین نقص است در بشر كه باعث میشود تمنی و امید برای زیادی عمر را داشته باشد، چون هر روزی كه از او میگذرد میبیند كه به آن كمال نرسیده، اصلا نمیداند كمال چیست، نمیداند غنا چیست، نمیداند كه از فقر بیرون آمدن چیست، نمیداند كه رسیدن به آن نقطه تكامل چیست، و این باعث میشود كه وجود خود را در این دنیا یك وجود ناقصی میبیند و احساس میكند كه دارد از دست میرود، این مدتی كه در اینجا بود چهل سال بود، اما در وقت رفتن احساس نمیكند كه چهل سال از او گذشته، خیال میكند یك هفته در این دنیا بوده و چیزی به دست نیاورده، این به دست نیاوردن او را به اضطراب میاندازد ای داد دارم میروم و خودش هم نمیداند كجا دارد میرود چون چیزی را ادراك نكرده، به مسئلهای نرسیده به قضیهای نرسیده. مطلبی برای او منكشف نشده. خود را تهی میبیند، خود را خالی میبیند، خود را ورشكسته این دوران میبیند، تاجری كه آمده همه سرمایهاش را از دست داده و دیگر هیچ ندارد، به یك همچنین مسئلهای خود را مبتلا میبیند، اگر این شخص حب ذات نداشت یك همچنین تصوری هم نداشت، چون خود را میخواهد و بقاء خود را میخواهد لذا رفتن از اینجا برای او خیلی مشكل است میبیند این بقاء ابتر ماند، نیمه كاره ماند، حاصلی به دست نیامد.
میبیند حاصلی برای او پیدا نشد اینجاست كه به فزع میافتد، به هر دری میزند و به هر وسیلهای برای فرار از این قضیه دست میزند، سراغ این میرود، سراغ آن دكتر میرود سراغ این پزشك میرود، اگر در اینجا نتواند به مقصود برسد، به كشورهای دیگر سفر میكند به اینجا به آنجا، از آنجا هم نتیجهای نگرفت سراغ مسائل دیگر میرود، میگویند فلانی میتواند فلان كار را انجام بدهد، میگوئیم پس برویم سراغش! چرا برویم سراغش؟ چون من نمیتوانم بروم، میخواهم بمانم، چون میخواهم بمانم میگویم برویم و گرنه اگر میگفتند فلانی میتواند انجام بدهد، میگفتیم خب انجام بدهد كه بدهد، كاری با او نداریم.
