توحید اساس ارتباط انسان با مردم
17من خیلی تعجب میکنم وقتیکه مشرف میشدیم مدینه، وقتیکه میرفتیم در کنار مرقد رسول خدا و در آنجا میدیدیم بعضی از این ایرانیها هی میآیند میپرسند که آقا قبر عمر کجاست؟ قبر آن یکی کجاست؟ گفتم آقا شما آمدی کنار پیغمبر داری به عمر فکر میکنی؟! داری به ابابکر فکر میکنی؟! یعنی چه؟ گفت به ما گفتند که ... گفتم هر کسی هرچه گفته. شما آمدی اصلا نباید در ذهنت بیاید، نباید در فکرت بیاید. این چیست؟ این همان مجوسیت است.
یک وقت در زمان سابق خدمت مرحوم آقا بودیم. خدا رحمت کند بالاخره هر کسی یک افقی دارد دیگر، یکی از منبریهای معروف و سالخورده سابق که مسئول یک انجمن و چیزهایی بودند که تبلیغات و ... روزهای دهه عاشورا هم در مسجد قائم منبر میرفتند. بعد از منبر نشسته بودند من داشتم گوش میدادم، داشتند صحبت میکردند خیلی از آقایان هم میآمدند از آقایان علما ائمه جماعات میآمدند، صبحهای دهه محرم و عاشورا بود. صحبت مدینه و زیارت رسول خدا و اینها شد. بعد یکدفعه دیدم ایشان گفت که زیارت رسول خدا اینطور است، بعد با یک حالت غیض گفت آخر انسان چه کار بکند وقتی میرود آنجا میایستد میبیند دو تا فلان ـ اسم یک حیوانی آورد ـ آنجا گرفتند خوابیدند، دیگر آدم این زیارت به او نمیچسبد.
چرا نباید زیارت بچسبد؟ بابا پیغمبر در اینجا هست. اصلا چرا داری فکر میکنی؟ چرا داری فکر میکنی به اینکه کسی دیگر هست؟ حالا این دو تا هیچی، اصلا کل عالم اینجا گرفتند کنار پیغمبر هستند باشند، آنها هم باشند. تو برای چی آمدی؟ تو مقصدت در اینجا چیست؟ تو آمدی اینجا به این دو تا فکر کنی؟! هزار فرسخ راه را از اینطرف و آنطرف آمدی یا اینکه نه، آمدی ببینی رسول خدا در اینجا چی به تو میدهد! از نفس رسول خدا و فاطمه زهرا در اینجا بهره بگیری. آن وقت این چیست؟ این باعث میشود انسان حظش کم بشود، نصیبش کم بشود، آن عروجی که باید بکند، آن صعودی که باید بکند دیگر نسبت به او دسترسی پیدا نمیکند.

