اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

قرار دادن قلب در مسیر علم و معرفت در هر قدم از حرکت به سمت خدا

14067
عنوان بصری
جلسات
نسخه عربی

قرار دادن قلب در مسیر علم و معرفت در هر قدم از حرکت به سمت خدا

9
  • الان یاد یک داستان دیگر افتادم دیدم بد نیست این را هم بگویم. در اواخر حیات مرحوم آقا در همان مشهد یک شب به اتفاق ایشان ما رفتیم یک مجلس روضه شب بیست و هشتم صفر بود. یکی از آقایان مشهد که او هم الان فوت کرده و به رحمت خدا رفته، بعضی از آقایان دیگر هم بودند، مرحوم آقای مهدوی دامغانی هم در آن مجلس بود و دو سه تا از آقایان دیگر هم بودند و ما هم نشستیم. بعد یک هیئت سینه‌زنی آمد برای یکی از اطراف مشهد بود و به یک شکل خاصی هم عزاداری می‌کردند. آن آقای صاحب مجلس هم در کنار در ایستاده بود و مرتب یا اللَه یا اللَه می‌کرد و حال توسلی داشت. بعد آن هیئت عزاداریشان را کردند و خود همین (صاحب مجلس) ایشان رفت منبر و صحبت کرد، در وسط منبر داستانی نقل کرد. داستان این بود که یکی از علمای اصفهان ـ در زمان مرحوم صدر اصفهانی که آن موقع ایشان در [اصفهان] بوده ـ یک طلبۀ سیدی بوده که به‌واسطه بعضی از برخوردها مفتون یک دختری می‌شود. طلبۀ جوانی بوده و ظاهرا هم چیزی در بساط نداشته.

  • وقتی مادرش مطلع می‌شود خیلی ناراحت می‌شود می‌گوید این دختر فلان تاجر اصفهان است، این چه وضعیه این‌طور شده. مدتی از این قضیه می‌گذرد و این اصلا وضع و حالش تغییر می‌کند و بیمار می‌شود. یک نفر ایشان را هدایت می‌کند به صدر اصفهانی که در آن موقع حاکم اصفهان بود و خیلی هم مرد متمولی بوده، البته کارهای خیر می‌کرده ـ این مدرسه صدری که در اصفهان است ایشان آن را ساخته است ـ یک شخصی به ایشان راهنمایی می‌کند که این مطلب را اگر بروی به فلان‌کس بگویی شاید بتواند این مسئله را حل بکند. این هم می‌آید و صبح می‌رود در آن عمارت، ولی خجالت می‌کشد. حالا چطور برود پیش او و بیاید چه بگوید. بگوید ما یک همچنین مشکلی پیدا کردیم. بیاید چه کار بکند، می‌گوید طلبه بابا برو پی کارت، من بیایم چه کار بکنم. یک مدتی می‌ایستد و برمی‌گردد. مادرش می‌گوید چه کار کردی؟ می‌گوید رفتم هرچه ایستادم خسته شدم خجالت کشیدم نرفتم. دوباره فردا می‌رود و آنجا می‌ایستد و باز نمی‌تواند خودش را راضی کند به اینکه بیاید و این مطلب را با او در میان بگذارد مراجعت می‌کند. روز سوم یک مرتبه یک فراشی می‌آید و به او می‌گوید که شما را می‌خواهند. می‌رود در آنجا و می‌گوید من از آنجا سه روز است دارم تو را تماشا می‌کنم می‌آیی و می‌روی برمی‌گردی. داستان چیست؟ او خجالت می‌کشد و می‌گوید بگو، بالاخره داستان را می‌گوید، می‌گوید بسیار خب فردا بیا اینجا و به اتفاق ببینیم چه می‌کنیم.