شرح و توضیح عالِم مُتَهَتِّک و جاهل مُتَنَسِّک (2)
14امام حسن نشسته است و میگوید: من میخواهم با معاویه صلح کنم! به تو چه مربوط است، مگر تو دینت بیشتر از من است؟! تو داری میآیی به امام حسن دستور میدهی بلند شو بجنگیم؟! به تو چه مربوط است؟! دارد میگوید: من میخواهم با معاویه صلح کنم و اصلاً میخواهم پشت سر معاویه بایستم و نماز بخوانم و من اصلاً میخواهم به معاویه اقتدا کنم و از او تقلید کنم!! به تو چه مربوط است؟!
این شخصی که مطرود شد علّتش همین بود؛ عالم متهتّک بود، جاهل نبود! با مسائلی که برایش پیدا شده بود و چشمش باز شده بود، حربه دستش بود، انکشافاتی برایش شده بود و حربه داشت. از نجف میآمد کربلا و پشت سر آقای حدّاد نماز میخواند، میگفت: «من هفتهای یک دفعه کربلا میآیم تا نمازی بخوانم.» پنجشنبه میآمد و جمعه هم برمیگشت. میآمد و یکدفعه میدید که اتّفاقاً یکی از آنهایی که آقای حدّاد اصلاً نمیخواست به او نگاه کند و از آن معاندین آقای حدّاد بود، آنجا است! این ناجنس در دستگاه آقای حدّاد میآمد که ببیند و حرفی از آقای حدّاد دربیاورد، بعد برود در مجلس عَلم کند و بر علیه او حرف جمع کند و... و بسیاری از اوقات میشد که میافتاد جلو و آقای حدّاد پشت سرش اقتدا میکرد، و این شخص عصبانی میشد! خودش به من گفت که:
یک روز از نجف به عشق نماز آمدم در منزل آقای حدّاد، دیدم آقای حدّاد دارد به شیطان اقتدا میکند! (دروغ هم نمیدید، واقعاً میدید، اصلاً میدید که شیطان آمده است! صورت برزخی او برایش روشن بود و راست هم میگفت) واویلا! رفتم از آشپزخانه چاقو آوردم تا در شکم این بزنم! (جدّی میگفت، یعنی قصد داشت!) امّا همینکه دستم با آن کارد کذایی بالا رفت، یکدفعه آقای حدّاد نگاهی به من کرد که خجالت نمیکشی! دیگر دستم سست شد و کارد از دستم افتاد و دیگر اصلاً نماز نخواندم!

