
شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی
مرحوم آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس الله سرّه) در ادامه جلسات شرح دعای شریف ابیحمزه، میفرماید: مبدأ همۀ خیرات ـ بهطور اطلاق ـ فقط وجود پروردگار است و اشیاء، همه مرائی و مظاهر خیرات او هستند. ایشان حال اولیای الهی را از این جهت که تمام خیرات را به پروردگار ارجاع میدهند، به اطفال تشبیه میکند. استاد معتقد است انسان به واسطۀ دفع جهات شرور، به مرحلهای میرسد که تمام وجود او را خیر محض میگیرد و از عالم نفس عبور میکند و حقیقت سلوک، کنار نهادن نفس و جایگزین نمودن اراده خداست؛ به همین سبب است که موضوع تحقق تکالیف در اولیا، گاهی از بین میرود؛ لذا در باب حجیت افعال اولیای خدا نسبت به افراد، توضیحاتی وجود دارد که تفصیل آن در متن سخنرانی بیان شده است. در پایان، مرحوم استاد حسینی طهرانی، به سیره علامه طهرانی در توجه به مبدأ خیر و لزوم اقتداء به ایشان اشاره میکند.
شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی
10چرا آقا فلان سیّد را نمیپذیرند، یک آدم به این خوبی و یکچنین شخصی را نمیپذیرند، در مقابل فلان شیخ را میپذیرند که با آدمهای ناجور سر و کار دارد؛ این باید بیاید پیش آقا ولیکن آقای فلانی نباید بیاد؟!
گفتم: خوب است که شما هم حلقۀ ارادت چند نفری را بهجای آقا بگیرید و مشغول شوید! کمکم دارید از حدّتان فراتر میروید! چرا با این مسائل مشغول نمیشوید؟!
گفتم که اولیای خدا کارهایشان در حیطۀ تفکّر ما نمیگنجد! پیغمبر با همهگونه از افراد بود و با همهکس نشستوبرخواست میکرد و کسی به آن مصالح پینمیبرد جز افراد معدودی منجمله امیرالمؤمنین، بقیّه پینمیبردند!
در قضیّۀ دیگری یکروز شخصی که از رفقا هم هست، پیش آقا آمده بود و اشکال میکرد که اینها اینطور هستند و این اشکالات را دارند و این مسائل را دارند، و چرا ما این مطالب را از اینها میبینیم؟! بعد آقا فرمودند که:
من نمیخواهم خودم را تشبیه به رسولاللَه کنم، ولی شما این اشکالی که به من میکنید به رسولاللَه هم وارد است که چرا پیغمبر با این افراد نشستوبرخواست میکرد و چرا درب منزلشان برای اینها باز بود؟!
یکوقت صرف نظر از آن جهات ولایی، شخصی مأمور به باطن است و با افراد زیادی سر و کار ندارد. فلان شخص است که وقتی عدد اصحابش به هفت نفر میرسد، فکر میکند که چین را فتح کرده است و میگوید: «الحمدلله که عدد اصحاب من عدد اصحاب کهف است!» خلاصه یکوقت مأمور به باطن است و با کسی رفتوآمد ندارد، خب این تفاوت میکند.
ایشان گفتند که مگر پیغمبر با آنها نبودند؟! چند نفر از آنها با پیغمبر بودند؟! آنچه دربارۀ آنها است، در مرام و مکتب ایشان هم همانگونه باشد.
شخصی خدمت ایشان آمده بود و داشت اعتراض میکرد که چرا شما با اینها هستید، اینهایی که به این قِسم هستند، اینطور هستند و این کیفیّت را دارند و این حرفها را میزنند؟! چرا مثلاً بهطور خصوصی و... که من دیگر به اجمال میگویم؛ ایشان میفرمودند که: «ترس من این است که علی و حوضش بماند!» خلاصه، یعنی اگر صحبت در این بشود که چوب جلال از آستین دربیاید و شروع به تاراندن بکند، فقط علی میماند و حوضش!
