
شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی
مرحوم آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس الله سرّه) در ادامه جلسات شرح دعای شریف ابیحمزه، میفرماید: مبدأ همۀ خیرات ـ بهطور اطلاق ـ فقط وجود پروردگار است و اشیاء، همه مرائی و مظاهر خیرات او هستند. ایشان حال اولیای الهی را از این جهت که تمام خیرات را به پروردگار ارجاع میدهند، به اطفال تشبیه میکند. استاد معتقد است انسان به واسطۀ دفع جهات شرور، به مرحلهای میرسد که تمام وجود او را خیر محض میگیرد و از عالم نفس عبور میکند و حقیقت سلوک، کنار نهادن نفس و جایگزین نمودن اراده خداست؛ به همین سبب است که موضوع تحقق تکالیف در اولیا، گاهی از بین میرود؛ لذا در باب حجیت افعال اولیای خدا نسبت به افراد، توضیحاتی وجود دارد که تفصیل آن در متن سخنرانی بیان شده است. در پایان، مرحوم استاد حسینی طهرانی، به سیره علامه طهرانی در توجه به مبدأ خیر و لزوم اقتداء به ایشان اشاره میکند.
شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی
3یکوقت خدمت مرحوم آقای حدّاد بودیم، ایشان میفرمودند:
من وقتی نگاه به این بچّۀ شیرخوار میکنم میبینم در عین حالی که تمام عوالم وجود در این بچّه منطوی است و این قابلیّت دارد که تمام عوالم را در خودش جای بدهد، ولی در عین حال هیچ چیز از خودش ندارد!
و بعد میفرمودند ـ البتّه طرفشان اشخاص دیگری بودند ـ:
من وقتی با بچّهها هستم خسته نمیشوم، هرچه هم با آنها باشم خسته نمیشوم؛ ولی دو دقیقه که با آدمهای بزرگ بنشینم خسته میشوم!
یک دفعه هم میفرمودند:
من حاضرم چهار هزار دینار بدهم که یک ساعت به این ادارات مراجعه نکنم!
البته منظورشان ادارات زمان شاه بود، یعنی همان زمان سابق. بعد به بعضی از افراد میفرمودند:
چون بچّهها از خودشان هیچ چیز ندارند، لذا من خسته نمیشوم و هرچه با آنها بنشینم خسته نمیشوم!
آنموقع آقا سیّد ابوالحسن کوچک بود و میآمد پیش آقای حدّاد، و ایشان میفرمودند: «من هرچه با این آقا سیّد ابوالحسن بنشینم خسته نمیشوم!» لابد از دست ما خیلی ناراحت بودند و آنموقع آقا سیّد ابوالحسن حالی داشت که در عین حال که میآمد، دست ایشان را میبوسید ولی هیچ از مقام خودش تنازل نمیکرد، یعنی خیال نکن آقای حدّاد هستی! امّا مثلاً ما پیش ایشان میآمدیم و مینشستیم و صحبت میکردیم و خب یکخرده بزرگ شده بودیم و آنموقع من سیزده یا چهارده ساله بودم و برای آقای حدّاد حسابی باز میکردیم، البتّه به روحیّات هم بستگی دارد؛ ولی آقا سیّد ابوالحسن حدود ده سال یا نه سالش بود و میآمد پیش آقای حدّاد مینشست و دست آقای حدّاد را هم میبوسید ولی هیچ از مقام خودش تنازل نمیکرد که مثلاً حالا ما در مقابل شما کرنش و تعظیم کنیم، نه ابداً! لذا ایشان میفرمودند: «من هرچه با این مینشینم خسته نمیشوم!» به جهت اینکه این در یک فکر و در یک عالمی بود که در آن عالم هنوز مسئلۀ تعظیم و احترام و کرنش اصلاً مطرح نبود، یعنی به کثرت نزول پیدا نکرده بود. ما را تقسیم میکردند ـ البته همان زمانی که ایران تشریف آورده بودند ـ و میفرمودند:
