شرح و تبیین حال خوف و ابتهال اولیاء الهی
15﴿يَمۡحُواْ ٱللَهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثۡبِتُ﴾؛1 «هرچه را که بخواهد محو میکند و اثبات میکند!»
﴿وَيَفۡعَلُ ٱللَهُ مَا يَشَآءُ﴾،2 ﴿يَحۡكُمُ مَا يُرِيدُ﴾.3
وقتی به مقام مشیّت مطلقه و به اینکه او هیچ رادعی ندارد برسد، دیگر نمیتواند مضطرب نباشد. او گرچه تمام عالم را با یک اشاره عوض کند، شقّ القمر کند، درخت را به نطق بیاورد، تمام زمین را تبدیل به جبرئیل کند، بر میکائیل حکومت کند، بر اسرافیل حکم براند و... ؛ ولی تمام اینها ما سوی اللَه است، پس خود خدا چه میشود؟! تازه میرسد به خود خدا! این وسط فعلاً نگرانی از خود خداست.
انحصار طریق عبور از نفس و فناء ذات سالک، به شفاعت و دستگیری امیرالمؤمنین علیه السّلام
لذا اینجاست که سالک وقتی که تمام زحمت و کوشش و مجاهده و همه را انجام داد و بالا رفت و تمام حجابها را کنار زد، میرسد به یکجا که دیگر باید از نفس بگذرد و نفس را باید از دست بدهد؛ آنجا با چه نیرویی این کار را انجام بدهد؟ تا حالا هر کاری که میکرده با نفس میکرده است؛ اگر نماز میخواند، با نفس بود؛ مجاهده با نفس بود؛ گذشت ازعوالم نور، همه با نفس بود؛ وقتی که از عوالم نور و از حورالعین و... میگذرد، مگر با غیر از نفس است؟! با نفس دارد میگذرد! میرسد به جایی که خودش میماند؛ خودش را چهطور از دست بدهد، خودش که نمیتواند خودش را از دست بدهد! اینجا دیگر میماند و فریادش بالا میرود که دیگر چه کنم؟! اینجا تازه امیرالمؤمنین به داد میرسد! «السّلامُ عَلیکَ أیُّها الزَّنادُ القادِحُ»4 معنایش این است که او میآید و این «خود» را میسوزاند. یعنی انسان به مرحلهای میرسد که دیگر همۀ امیدهایش سرد میشود، تا بهحال با اتّکای به نفس بود، حالا میخواهد نفس را از دست بدهد؛ خب همه را گذراندیم، مُلک را گذراندیم، ملکوت را گذراندیم، جبروت و... همه را یکییکی طیکردیم و به جایی رسیدیم که دیگر خودمان ماندهایم، حالا خودمان را چهکار کنیم؟! خودمان که نمیتوانیم خودمان را از بین ببریم؟! آیا این لیوان میتواند خودش را بشکند؟! یک دست میخواهد که این لیوان را از بالا بیندازد پایین و بشکند، امّا اینکه خود لیوان باعث بشود که خودش را بشکند، نمیشود! آیا خود این آب میشود خودش را در این لیوان بریزد؟! نمیشود! انسان به مرحلهای میرسد که صفتش فانی میشود، اسمش فانی میشود، فعلش فانی میشود، توحید افعالی را میفهمد، توحید صفاتی را میفهمد، اسماء را میفهمد، تمام اینها را احساس میکند ولی فقط تعیّنِ او باقی میماند؛ تعیّن باقیمانده است، لذا نمیتواند توحید ذاتی را بفهمد. برای توحید ذاتی را باید یکی دیگر بیاید؛ اینجاست که امیرالمؤمنین میآید. لذا آقا میفرمودند: «وقتی که سالک به اینجا میرسد، امیرالمؤمنین تازه به سراغ او میآید!» نه اینکه تا اینجا نبوده است، امّا تا اینجا خیال میکرده است که بالأخره خودش هم یکخرده محلّی از اعراب دارد! به اینجا که میرسد، میبیند نه، دیگر شوخی برنمیدارد! محلّی از اعراب داری؟! هرگز! به اینجا که میرسد، آنوقت باید این «الزَّنادُ القادِحُ» جلو بیاید؛ او میآید و کار را تمام میکند و دیگر هیچ نفسی باقی نمیماند!
- سوره رعد (١٣) آیه ٣٩.
- سوره ابراهیم (١٤) آیه ٢٧. امام شناسی، ج ١٦، ص ٢٣٠:
«خداوند هرکاری را که بخواهد انجام دهد، انجام میدهد.» - سوره مائده (٥) آیه ١. نور ملکوت قرآن، ج ٢، ص ١٥٢:
«حکم میکند بر آنچه اراده کند.» - المزار، شهید اول، ص ٤٧:
«السّلامُ عَلَی الصِّراطِ الواضِحِ و النَّجمِ اللّائِحِ و الإمامِ النّاصِحِ و الزِّنادِ القادِحِ و رَحمَةُ اللَهِ و بَرَکاتُه.»

