اجازۀ شرع و عقل و فطرت به درخواست از خدا
10جزع و فزع و پشیمانی عمر هنگام مرگ به خاطر ظلمش به امیرالمؤمنین علیه السّلام
یک قضیّهای از عمر دیدم که خیلی عجیب بود، و عجیب است که این قضیّه را در صحیح بخاری نقل میکند! میگوید:
وقتی که عمر زخم خورد و داشت میمُرد، خیلی خیلی جزع و فزع میکرد؛ ابنعبّاس آمد برای دیدنش و گفت: «یا امیر المؤمنین! ما از شما متوقّع نیستیم که جزع و فزع کنید، زخمخوردن که مهم نیست! مگر این چه چیز مهمی است؟! این جزع و فزع برای چیست؟! تو همنشین با پیغمبر بودی و به او خدمت کردی؛ پیغمبر که از دنیا رفت و بعد از او ابوبکر آمد، تو به او خدمت کردی، او هم از دنیا رفت و از تو راضی بود؛ بعد از ابوبکر با این جماعت سر و کار داشتی، و الآن هم که میخواهی از میان اینها بیرون بروی، همه از تو راضی هستند و تو را در حالی مفارقت میکنند که همه از تو راضی هستند. پس این شکوه و جزع و... برای چیست؟!»
عمر گفت: «إنّما جَزَعی مِن أجلِک و مِن أجلِ أصحابِک؛ جزع من مال تو و مال اصحاب تو است.»
«اصحاب تو» یعنی امیرالمؤمنین؛ چون ابنعبّاس از شاگردان امیرالمؤمنین بود و از یاران و تربیتشدگان ایشان، و هر وقت عمر با ابنعبّاس صحبت میکرد و میخواست به امیرالمؤمنین اشاره کند میگفت: از اصحابت، اصحابت اینچنین و آنچنان.
میگوید: «از أجْل تو و از أجل اصحاب تو! قسم به خدا لَو أنّ لی طِلاعَ الأرضِ ذَهبًا، لافتَدَیتُ به من عذاب اللَه عزّوجلّ قبل أن أراه، لفعلتُ!1 (طلاع یعنی پُر و مالامال؛ وقتی میخواهند بگویند: این را پر و مالامال از
آب کنید، میگویند: طِلاعُه؛ طِلاعُ الأرض ذهبًا: یعنی تمام این کرۀ زمین سنگینیاش مالامال از طلا باشد.) اگر تمام این کرۀ زمین مالامال از طلا باشد و من به اندازۀ وزن کرۀ زمین طلا داشتم، آن را میدادم تا از عذاب خداوند عزّوجلّ از أجل تو و اصحابت خلاص بشوم قبل از اینکه آن عذاب را ببینم، آن را میدادم.»
- صحیح البخاری، ج ٤، ص ٢٠١، با قدری اختلاف.

