
اجازۀ شرع و عقل و فطرت به درخواست از خدا
اجازۀ شرع و عقل و فطرت به درخواست از خدا
13امام و پیغمبر افرادی هستند که کارشان پشیمانی و افسوس ندارد، آنها کارشان از روی یقین است؛ میخواهد روی خاک بنشینند و میخواهد روی کهکشان و در آسمان هفتم باشند، کار از روی یقین است! وقتی انسان از روی یقین، کار میکند و چیزی میگوید، اینطور است. حجّت پروردگار این است! اینها افرادی هستند که چه نان جو بخورند، چه سلطنت و حکومت کنند، چه در خانه بنشینند و چه در زندان باشند، در ذات خودشان عبودیّت را حفظ کردهاند و همیشه از راه عبودیّت با پروردگار خود مواجه بودهاند. در آنها احیاناً غفلت از عبودیّت و تلبّس به لباس ربوبیّت نبود تا آنها را به فرعونیّت بکشاند، و بعد دچار بدبختی و دچار پشیمانی و ذلّت بشوند. این مسئله خیلی مهم است!!
«اللَهمّ أذِنتَ لی فی دُعائِکَ»، حالا فهمیدید که این اذنی که خدا به ما داده و ما را بنده خلق کرده است، چقدر عالی و چقدر لطیف است!
امیرالمؤمنین علیه السّلام: «عزّت برای من همین بس که من بندۀ تو باشم!»
امیرالمؤمنین علیه السّلام میفرماید:
إلٰهی کَفیٰ بی عِزًّا أن اکونَ لَکَ عَبدًا، و کَفیٰ بی فَخرًا أن تکونَ لی رَبًّا. أنتَ کَما أُحِبُّ، فاجعَلنی کما تُحِبّ!1
«عزّت برای من همین بس که من بندۀ تو هستم!»
من بنده تو هستم نه بندۀ دیگری، و اگر من بندۀ دیگری بودم، ذلیل بودم؛ امّا بندۀ تو هستم و بندۀ خدا شدن به انسان خیلی خیلی عزّت میدهد.
میگفتند سابقاً غلامهای عینالدّوله احترامشان از حکّام و رؤسا و استاندارها بیشتر بود؛ نه تنها غلامها، بلکه حتّی خرهای عینالدّوله هم اینطور بودند!
عینالدّوله پسر ناصرالدّین شاه بود و در طهران، در خیابان عینالدّوله ـ که حالا میگویند: «ایران» ـ منزل داشت؛ یک مرد جبّار و هتّاک و... بود که داستانهای عجیب و غریبی دارد.
میگویند: وقتی که بیرون میآمد و میخواست حرکت کند، غلامها جلو میافتادند و میگفتند: «دور باش! کور باش!» یعنی همۀ مردم باید بروند کنار و چشمشان کور باشد، و الاّ با گُرز میزدند بر فرق او که چرا تو به جمال عینالدّوله نگاه میکنی. و وقتی روی خرهای عینالدّوله کود میریختند و میخواستند برای باغ عینالدّوله ببرند، تمام مردم، وزیر، شریف و هر کس آن جلو بود، باید چنان از کوچهها کنار میرفتند که راه برای این خرها که این کودها را میبردند، باز باشد. کسی نمیتواند مقابل خر عینالدّوله بایستد، و إلاّ چه و چه!
- الخصال، ج ٢، ص ٤٢٠؛ روضة الواعظین، ج ١، ص ١٠٩.
