فقر وجودی سالک در مقابل پروردگار
10است بگویید غیر از این است. فردا شب یک دزد میآید همه را جمع میکند میبرد! خب حالا برو دنبالش دزد را بگیر! برو دزد را بگیر دیگر! مال خدا است آقا، برمیدارد این همه را جمع میکند یک کاسه ...
یکی از انبیاء بنی اسرائیل بود به یکی از دوستانش [خبر داد] که تو در دریا میمیری. تاجر بود به این طرف و آن طرف سفر میکرد. گفت خدا موت تو را در دریا مقرر کرده است، باید غرق شوی بیزحمت! حالا این طرف و آن طرف میرفت. بعد این تا دید اینطور است دیگر مسافرت نرفت. گفت من دیگر دریا نمیروم (صوت نامفهوم ٣٨: ٢٥) [آن زمان] شتر و موتور و بوتور و همه را بار میکردند و با کشتی میرفتند این طرف و آن طرف. چند سال گذشت خسته شد، گفت ول کن بابا! حالا امسال که ... وقتی قضاء آید دیگر [طرف] خر شود!
همان که قضا را میآورد کم کم مقدماتش را هم آماده میکند دیگر. اول فکرش را میاندازد، آی حوصله من سر رفت چقدر بمانم یک جا! ها، اولش است! خلاصه کم کم داری میروی [زیر] کار. خب دارند آمادهاش میکنند و این حرفها ... و بعد دوباره [میگوید] نه بابا! حالا معلوم نیست این آن سالی که او گفته [باشد.] این دومیاش است. هی [با خود میگوید] حالا نکند اینطوری باشد، نکند فلان باشد، نه بابا! حالا مینشینیم یک فکری میکنیم، چه فکری؟ خب من که میروم در دریا تنها نمیروم، با سیصد نفر دیگر میروم. اگر خواستم غرق شوم میچسبم به آنها. آنها که به خاطر من غرق نمیشوند! من حکمم این است!
میگویند اوایل انقلاب بود، هواپیمایی آمد، خلبانش هم خلبان آفریقای جنوبی بود. اینطوری که یادم است اسمش خلبان (بنتز؟) بود و این آمد و مثل این که آن موقع همان فرودگاه تهران [در برج مراقبت] یک اعتصاب بود. این میزند به کوههای لشگرک که خودم من ته ماندههای لاشهاش را در همان کوههای لشگرک دیدم، یک تکهاش آنجا افتاده بود. بعد در احوالات اینها من آن موقع در روزنامه خواندم که یکی از این گروه پروازی به اصطلاح همین میگویند، اینهایی که مهماندار هستند. یکی از اینها قرار بوده سوریه برود و یکی قرار بوده با همین بلند شود بیاید تهران. آنکه قرار بوده سوریه برود رو میکند به یکی از همینهایی که [همکارش هستند،] میگوید یک مانعی برای من پیش آمده، تو را به خدا تو به جای من بیا برو سوریه، دفعه دیگر که تو [سفر] خارجی داشتی من به جای تو [میروم.] آن هم قبول میکند. ببینید قضا چطوری است! آن وقت اینکه قرار بوده برود سوریه، میآید با این پرواز میآید مشهد. قضایش رسیده دیگر! این که باید بیاید مشهد و ملق بشود بلند میشود میرود سوریه! آن هم که میآید و تق میخورد به کوه! إِنَّا لِلَّهِ.1
- آيه ١٥٦، از سوره ٢: البقرة:

