فقر وجودی سالک در مقابل پروردگار
9آن روز آخر من که با یکی از این دوتا مأنوستر بودم رفتم گفتم (نامفهوم) گفت من به یک مدارکی دسترسی پیدا کردهام که این غیر از این که لال بشود جلوی آقا هیچ چارهای ندارد! گفتم من از تو یک تقاضا میکنم، تو وقتی رفتی این زیپ را بکش همین! میتوانی یا نمیتوانی؟ وقتی رفتی هرچه آقا پرسید بگو آقا نمیدانم! میتوانی یا نمیتوانی؟ یکخورده نشست فکر کرد، گفت باید بروم رویش فکر کنم، خیلی به من ظلم کرده، خیلی به من فشار آورده. گفتم چه کسی به تو ظلم کرده؟ این؟! این به تو ظلم کرده؟! این خیلی کوچکتر از آن است که بخواهد به تو ظلم کند! این کیست! آدم بافهمی بود. گفت فهمیدم. گفت حرفم را گرفتم، خیلی خوب باشد. و رفت پیش آقا و خب قضیه به یک نحو دیگری اصلا تمام شد که نه به ضرر این و نه به ضرر آن [شد.] خب آن طرف خیلی خوشحال بود و البته برای این هم خوب بود و این بیرون آمد به من میگفت:
ای خدا پدرت را بیامرزد، میگفت پدر تو آمرزیده شده است بخاطر چی (نامفهوم است ٥٣: ٢٣) میگفت خدا خودت را فلان کند، چه کند چه کند. میگفت قسم به خدا اگر بیست سال نماز شب میخواندم این حالی که الان دارم پیدا نمیکردم!
سلوک یعنی این آقا! یعنی این! میخواهی بروی جلوی استاد حاکم بشوی؟! تو که هستی؟! تو میخواهی بگویی او به من گفت من غلبه دارم. بنده خدا تو آنی که از یک مگس کمتر هستی! که امروز سالار نمیدانم چه هستی! تو که هستی؟! مال من را برده؟! مال که را برده؟ همین این اموال مال خداست! خدا از اینجا مالش را برمیدارد میچرخاند. امروز در جیب آن میکند فردا از جیب آن درمیآورد در جیب این میکند. اینطوری است! فردا پس فردا از اینجا درمیآورد ... اگر غیر از این

