حقیقت نجات و رستگاری(2)
10صبح میرفت و تا شب چاه میکَند و خود را به انواع رنجها مبتلا مینمود، فردا دوباره میآمد و میکَند، پسفردا دوباره میآمد میکند، بعد از یک هفته یکدفعه به آب میرسید، گلآلود و خاکآلوده بلند میشد و بیرون میآمد، آب که بالا میآمد، شروع میکرد و میگفت: «وقف برای بنی فلان کردم و اهل بیت من در این حقّی ندارند!»1 خدا را هم شکر میکرد که خدایا تو به من قدرت دادی که من توانستم این کار را بکنم، وإلاّ یک بیل هم نمیتوانستم بزنم! هم میرود خودش را به سختی درمیآورد و هم چاه را درمیآورد و میبخشد، تازه میگوید: «خدایا همه را تو دادی!» این دیگر خیلی عالی است! یعنی علی واقعاً چه کیفی آنجا میبرد!
در جلسۀ قبل عرض کردم که گاهی اوقات انسان انفاق میکند و در این انفاق، احساس رضایت میکند، و بهتر است که اینجور نباشد. این برای همین جهت است که میبیند این انفاق از او متمشّی شده است؛ چرا باید تمشّی را از خودش ببیند؟! چرا این انفاق از او متمشّی شده است؟! خب خدا این مال را داده است، میتوانست این را ندهد؛ مگر خدا به آقای حدّاد مال داد که آقای حدّاد انفاق کند؟! آقای حدّاد غصّه خورد؟! آقای حدّاد که به نانش محتاج بود! بله، یک کارهای دیگری کرد که هزار تا منفِق هم نمیکنند! همین که خود آقا ذکر کردند که وقتی پول درمیآورد، اوّل به شاگردش میگفت بردارد، هرچه هست بردارد، بعد یک پنجاه فلس یا ده فلس برای خودش میماند.2 این از هزار تا انفاق بالاتر است! ولی آیا آقای حدّاد باید غصّه بخورد که چرا الآن من در یک همچنین فقری هستم که نمیتوانم انفاق کنم؟! قضیّه خیلی مهم است! تو که الآن داری انفاق میکنی، چه کسی این پول را آورده و در جیب تو گذاشته است که تو داری انفاق میکنی؟! چه کسی دارد این کار را میکند؟!
- الکافی، ج ٧، ص ٤٩؛ تهذیب الأحکام، ج ٩، ص ١٤٦.
- روح مجرّد، ص ٧٣.

