شرح و تفسیر حقیقت مظهریت اولیاء الهی از پروردگار
8سیر و سلوک برای ارتفاع پرده جهل است
و تمام حرکت و سیر و سلوک فقط به خاطر این است که این جهل از این وسط برداشته شود. بین عارف و بین جاهل هیچ فرقی نیست فقط در جهل است. او جاهل است آن عارف است. آن میداند که همه چیز به دست او است او نمیداند یا اگر او میبیند که همه چیز به دست او است او صرفا میداند. کتابی میداند اما حقیقتاً نمیبیند، چون نفسش متحول نشده، تغییر پیدا نکرده با یک خواب عوض میشود با یک حرف برمیگردد با یک مسئله تغییر پیدا میکند اما برای بنده، بنده دارم این چراغ را میبینم اگر صد هزار نفر بیایند بگویند آقا این چراغ خاموش است من دارم میبینم دیگر، خب وقتی من دارم میبینم چیچی را میخواهم انکار کنم چی را میخواهم انکار کنم.
حکایت سید جمال الدین با مرحوم فاطمی شیرازی
مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی ایشان یکی از بزرگان بود از اولیاء بود مرد بزرگی بود حالا اگر نگوییم که در هر صورت مردی وارسته بود یک رفیقی آقا داشتند خدا رحمتش کند در صورت مانده بود و اهل حال بود و فلان بود به نام آقا سید عبداللَه فاطمی شیرازی که فوت کرد و در همان شیراز هم دفنش کردند در همان بیمارستان چیز، قبرستان قدیمی معروف شیراز، یک روز در نجف که بودند آقا سید جمال به ایشان میگوید: فلانی بیا این دو دینار را من به تو میدهم شب نیمه شعبان من نمیتوانم بیایم زیارت سیدالشهداء تو از طرف من بیا برو زیارت کن و یک سؤالی دارم جوابش را بگیر تلگرافی برای من بفرست. برای ما.
میگوید خیلی خب دو دینار را میگیرد و میگذارد در جیبش و میگوید یا علی، راه میافتد میآید کربلا و خب در همان مخیم به اصطلاح چیز است حمام و این چیزها هست اینها که آنجا غسل میکنند و بعد مشرف میشوند به حرم. آقا سید عبداللَه میآید لباسهایش را میکند و میرود در چیز و حالش حال خوشی بود میگفت وقتی رفتم در این چیز این خزینه وقتی رفتم در این خزینه که غسل بکنم دیدم تمام خزینه دارد میگوید: «یا هو» میگفت این آبی که برمیداشتم میریختم میگفت یا هو دوباره که برمیداشتم یاهو این میگفت آب میگفتها میگفت. میگفت همینطوری ما گیج شده بودیم آمدیم دیدیم بیرون دیدیم این سنگ در خزینه آمد پایش را میگذاشت تا آمدم پایم را بگذارم دیدم میگوید یاهو میگفت بلند شدم آمدم در چیز لباس بپوشم دیدم دارد میگوید یاهو هیچی، میگفت لباس را پوشیدیم آمدیم حرم و خلاصه آنجا در روح خودم با امام حسین شوخی هم کردیم و اینها خلاصه بعد میگفت حضرت آمدند همان جا به من فرمودند که برو بگو که برآورده کردیم به همان، میگفت که ما برگشتیم و آن روز را زیارت کردیم و برگشتیم. و فردا در خیابان آقا سید جمال را دیدیم تا رسیدم گفت رسید نمیخواهد بگویی زودتر از اینکه تو بگویی جوابش رسید.

