
بخل انسان به سبب گرفتاری در امور اعتباری
مرحوم استاد آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس الله سرّه) در ادامه شرح دعای ابوحمزه و در توضیح فقره «الحمداللَه الّذي أدعوه فيجيبني و إن كنت بطيئاً حين يدعوني و الحمدلله الذي أسأله فيعطيني و إن كنت بخيلاً حين يستقرضني» میفرماید: علّت این بُطْء و بُخل، انتساب صفات کمالیّۀ اعتباریّه به خود ما ست. امور اعتباری را باید از دو جنبه تفکیک نمود: از جهت حقیقت و واقعیّت ذات آن و اعتباریّت انتساب به غیر. استاد در بخش دیگری از بیانات خود التزام به امور اعتباری را فقط در محدودۀ شرع واجب میدانند، نه کمتر و نه بیشتر و برای تبیین این مطلب، امثلهای از سیره اهل بیت (علیهم السلام) و احکام شرعی حج، مطرح میکند. استاد حسینی طهرانی با اشاره به تمثیل زیبای قرآن کریم از اعتباریات و در ضمن بیان حکایاتی، از بیاعتنایی اولیاء خدا به دنیا و سخن اهل دنیا سخن میگوید. ایشان در قسمت دیگری از این جلسه پربار، علت دوم بخل و استنکاف انسان را که عبارت است از جهل به قدرت مطلقه پروردگار، توضیح داده و میفرماید: اگر ما آن جهت مطلقۀ او را بدانیم، میگوییم این را هم وصل کن به همان دریا.
بخل انسان به سبب گرفتاری در امور اعتباری
11خودت میدانی! آیا من تعیین تکلیف کنم؟! من غلط میکنم! من بیایم و بگویم خدایا، شاه را در جهنّم ببر! به من چه مربوط است؟! خودت میدانی؛ من چهکاره هستم؟!
کلمات نورانی انبیاء و اولیاء الهی بهعنوان معجزۀ اصلی آنها
ببینید اصلاً به این حرفها معجزه میگویند! شما چه میخواهید؟! ما چه میخواهیم؟! معجزه یعنی آنچه که فهم بدهد! حالا من از آقا تعریف کنم که آقا کور شفا داد، که اینطور هم بود؛ من تعریف کنم که آقا مُشرِف به موت را زنده کرد، که اینطور هم بود؛ من از آقا به شما چه بگویم؟! آقا هر کاری که کرده بود دیگر الآن رفته است! الآن چه؟! من بگویم آقا علم غیب دارد، خب این را دیگر همه دیدید و همه شنیدیم؛ حالا آقا فعلاً رفته است، این علم غیب داشتن آقا به چه درد من میخورد؟! این حرفها معجزه است و اینها باقی میماند و اینها راه آدم را باز میکند؛ نه علم غیب داشتن ایشان و نه کور شفا دادن ایشان و نه مرده زنده کردن ایشان! آنها بتپرستی است؛ این حرفها برای ما راهگشا است! اگر کسی بخواهد راجع به آقا مطلب بنویسد باید راجع به این مسائلِ ایشان بنویسد، نه راجع به کرامات ایشان؛ کرامات تمام شد و رفت! وقتی شخص مُرد، کرامات هم با او مرد و تمام شد! پیغمبر شقُّالقمر کرد ولی مُرد، و شقّالقمر هم با او رفت؛ شجر با حضرت سخن گفت ولی وقتی پیغمبر رفت، آن معجزه هم رفت. آن که الآن باقی مانده است، قرآن است؛ این آیاتی که امشب میخواندیم معجزه است! راه را به انسان نشان میدهد که انسان با ولیّ چهطور صحبت کند و حرف بزند.
وقتی که آقا میفرمودند: «من آقای انصاری را مثل پیغمبر میدانستم!»1 یعنی با ایشان اینطوری بودم! یک مرتبه هم من ندیدم که آقا جلوی آقای حدّاد چهارزانو نشسته باشد، یک بار هم من ندیدم! دائماً دوزانو و دستش روی زانو بود! امّا ما نه، ما همینطور چهارزانو و بیخیال مینشینیم! جهت قضیّه این بود که ایشان اصلاً خودش را در مقابل استادش صفر میدید!
- روح مجرّد، ص ٦٨٢ و ٦٨٣.
