تربیت الهی جهت ایجاد باور و یقین قلبی
9در فتح مکّه، سردار اسلام سعد بن عُبادۀ انصاری بود، او جلو آمد و گفت که دیگر با پیغمبر و لشگر اسلام و... میرویم و میگیریم و میزنیم و نابودشان میکنیم، قلعوقمع میکنیم، زنهایشان را به اسارت میبریم و چه میکنیم؛ شعارهایش اینطور بود! مثل شعارهایی که ما الآن میدهیم! آخر پیغمبر با ما فرق میکند؛ پیغمبر فقط پدر شما نیست، پدر همه است حتّی مشرکین! پیغمبر به همان اندازه دلش برای ابوسفیان میسوزد که برای زید بن حارثه میسوزد! فرقی نمیکند، منتها گوش شنوا کجاست؟! چشم بینا کجاست؟! قلب قابل کجاست؟! پیدا نمیشود! خب دل میسوزاند، تا نزدیکیهای مکّه جلو آمد، یکدفعه حضرت فرستاد و گفت: «پرچم را به علی بده!» آنوقت به علی یاد داد که این شعارها را بده: شعار صلح و محبّت و...!1 یکدفعه لشکر اسلام دید عجب، لشکر عوض شد و شعار عوض شد! عجب، مثل اینکه باید شمشیرها را غلاف کنیم، اوضاع غیر از این است! در مکّه آمد و خانۀ ابوسفیان را مَأمَن کرد!2 این فرق پیغمبر با ما است! اینکه میگویند: «حکومت باید در دست ولیّ خدا باشد» برای همین جهت است؛ ولیّ خدا با کسی حقد و کینه ندارد، شدیدترین دشمنانش میشوند محبوبترین افراد! چون دیدِ او دید خدا است و به دیدِ خدایی به افراد نگاه میکند؛ نه به دیدِ مصالح و مفاسد شخصیّه، این دیدی است که ما داریم!
کار ولیّ خدا اینطور است؛ عین گربهای که موش را میاندازد، موش جلو میرود و تا میبیند از چشم گربه دارد دور میشود، به محض اینکه گربه میبیند، میپرد و یک چنگ به این موش میزند و موش همینطوری زیر چنگ گربه است، بعد رهایش میکند، موش آهسته میخواهد در سوراخ برود و تا خیال میکند از چنگ گربه در رفته است، میپرد و او را میگیرد، و همینطور.... ولیّخدا هم کارش همین است؛ رها میکند، بعد طرف را وسط گود میاندازد که برو این حرفها را بزن، میرود و میزند و چند رفیق و مرید برای خودش جور میکند و افراد را به خودش جذب میکند و اینکه الحمدلله چند تایی با ما یارِ غار شدهاند و اینها رفیق ما شدند و دوروبر ما جمع شدهاند! تا دلش به اینها خوش میشود یکدفعه میگیرد و آنطرف میاندازد! ای داد بیداد، این همه زحمت کشیدیم و چندتا دور خودمان جمع کردیم و بت شدیم! خب حالا باید گوش بدهیم، دیگر چارهای نیست! بعد یکخرده کنار میایستد و کمکم عادت میکند، میبیند که پیش رقیب او رفتند؛ ای داد بیداد، زحمت را ما کشیدیم و او بالا کشید و اینها را خورد! دیگر بالأخره میگذرد، یک سال و دو سالی اینطوری میماند و کمکم یکخرده به تنهایی عادت میکند؛ او که رها نمیکند و مدام از باطن مدد میرساند، کمکم باطن بهتر میشود، میگوید: آقا بیخیال، بزن زیر کاسۀ همه، تا راحت شویم! چقدر با این حرف بزن، با آن حرف بزن، این را بیاور، آن را بیاور؛ بیخیال، خودشان میدانند با این حرفها! این کمکم برای او عادت میشود؛ تا عادت میشود، دوتا سراغ او میفرستند که شما با اینها صحبت کن، سهتا میفرستند که شما برو در آن جلسه، شما بیا چهکار کن! ای داد بیداد، دوباره برای ما نقشه کشیدند! آقا رهایمان کنید! دستور است و دیگر نمیشود کاری کرد! این را اینقدر اینطرف و آنطرف میکنند تا طرفین قضیّه برایش فرقی نکند و یکسان بشود؛ حالا تازه داری یک چیزی میشود! آقاجان، کار خدا این است! باید برای انسان حالت خلوت و اتّکا باشد، چه این مظاهرجاذبه باشد و چه نباشد! اینکه نباشد و انسان اتّکاء پیدا بکند، غلط است؛ بایستی که در طرفین قضیّه این حال بیاید! منتها خدا یکوقت میگیرد و برای انسان حالی پیدا میشود، دوباره میدهد و دوباره میگیرد تا اینکه اینها در انسان ملکه بشود؛ وقتی ملکه شد دیگر آنموقع نفس کمکم آمادگی و استعداد پیدا میکند برای اینکه خدا ظهور و تجلّی بکند.
- المغازی، واقدی، ج ٢، ص ٨٢١؛ السیرة النبویة، ج ٢، ص ٤٠٦.
- المغازی، واقدی، ج ٢، ص ٨١٨؛ السیرة النبویّة، ج ٢، ص ٤٠٣؛ أنساب الأشراف، ج ١، ص ٣٥٥.

