اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

معرفت به خدا به واسطه خود خدا

14٬382
سال 1418
جلسات

فقره دعاء: بك عرفتك و أنت دللتني عليك و دعوتني إليك و لولا أنت لم أدْرِ ما أنت. 1 – در صورتي كه معرفت حقيقي پيدا كردن به پروردگار متعال بوسيلۀ خداوند مي‌باشد نياز افراد به پيامبر اكرم و ائمه اطهار علیهم السلام در اين امر چه مي‌باشد. 2 بيان علت لزوم معرفت پيدا كردن افراد نسبت به ذات پروردگار متعال نه مظاهر و نعمت‌هاي او. 3 – چرا معرفت و شناخت حقيقي پروردگار متعال بواسطه خود خداوند متعال امكان‌پذير مي‌باشد نه غير او. 4 – چگونه مكتب عرفان و مسير سير و سلوك الهي موجب رشد و كمال افراد مي‌شود 5 – اهميت جايگاه بدن و جسم بعنوان مَركب روح در ديدگاه اولياء الهي.

معرفت به خدا به واسطه خود خدا

توضیحات:

فقره دعاء: بك عرفتك و أنت دللتني عليك و دعوتني إليك و لولا أنت لم أدْرِ ما أنت. 1 – در صورتي كه معرفت حقيقي پيدا كردن به پروردگار متعال بوسيلۀ خداوند مي‌باشد نياز افراد به پيامبر اكرم و ائمه اطهار علیهم السلام در اين امر چه مي‌باشد. 2 بيان علت لزوم معرفت پيدا كردن افراد نسبت به ذات پروردگار متعال نه مظاهر و نعمت‌هاي او. 3 – چرا معرفت و شناخت حقيقي پروردگار متعال بواسطه خود خداوند متعال امكان‌پذير مي‌باشد نه غير او. 4 – چگونه مكتب عرفان و مسير سير و سلوك الهي موجب رشد و كمال افراد مي‌شود 5 – اهميت جايگاه بدن و جسم بعنوان مَركب روح در ديدگاه اولياء الهي.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

معرفت به خدا به واسطه خود خدا

9
  • ما در آن دو سال آخر حیاتشان با ایشان صبح‌ها می‌رفتیم برای جاقرق. ایشان کسالت قلبی هم داشتند دیگر. تابستان، نماز صبح را که می‌خواندند می‌گفتند که بیا. گاهی اوقات هم که ما تنبلی‌مان می‌آمد و دیر می‌کردیم ایشان حرکت می‌کردند می‌آمدند به سمتِ منزل، تو راه ما آقا را می‌دیدیم. خلاصه سوار می‌شدیم. می‌رفتیم جاقرق در آن جا حدود نیم ساعت قدم می‌زدند تا به قسمتی می‌رسیدیم که دیگر رفتنش تقریباً خیلی مشکل بود صعب بود ایشان هم خب نمی‌توانستند از جاهای مشکل و اینها بروند، آنجا یک ربع بیست دقیقه‌ای ـ اصلاً عرق می‌کردند نیم ساعت حسابی عرق می‌کردند ـ آنجا یک بیست دقیقه‌ای می‌نشستند و دیگر ما هم شروع می‌کردیم با ایشان صحبت و بحث کردن و فلان و از این حرف‌ها. بیست دقیقه‌ای می‌نشستند و بعد دوباره پیاده برمی‌گشتند. و خودشان می‌فرمودند هر روز صبح که من بیایم ـ این در طول تابستان ادامه داشت شاید دو ماه ما مرتّب رفتیم ـ ایشان می‌فرمودند من هر روز که بیایم اصلاً به طور کلّی حالم در آن روز فرق می‌کند با روزهای دیگر و جالب اینکه ایشان صبحانه هیچ وقت کره و یا سرشیر نمی‌خوردند امّا آن روزها از همان جا ما می‌گرفتیم، یک نان‌هایی بود خیلی گرم و خوشمزه بود، از آن جا می‌گرفتیم با همون سرشیر هم بود از این تقلّبی‌ها نبود و ایشان از آنجا که می‌آمدند تا شهر، صبحانه‌شان را در همان ماشین می‌خوردند. و اصلاً نه تنها اذیت نمی‌شدند بلکه بسیار هم خیلی سرحال و خب بودند.

  • از آن عقب هم خلاصه لقمه برای ما درست می‌کردند ما خب رانندگی می‌کردیم نمی‌توانستیم، از همان عقب به ما می‌دادند می‌گفتند بیا تو هم بخور، خلاصه تا شهر که می‌رسیدیم دیگر جفتمان صبحانه‌مان را خورده بودیم. از جاقرق به طرقبه و از طرقبه هم به آن بلوار وکیل‌آباد که خیلی آن جادّه وکیل‌آباد طولانی بود. و ایشان همیشه دأبشان بر همین بود.

/ 0