پنج ركن مهم در سیروسلوک الی اللَه
15آنچه انسان را به سوی خدا حرکت میدهد و قوّۀ محرّکه و نیروست، همین است. نیروی حرکت سالک و هر مؤمنی به سوی پروردگار، همین داغی است که از خدا در دل میآید. انسان نگاه میکند، میبیند دستش از همه جا کوتاه است، هیچ کس نیست که در عالم بتواند از انسان دستگیری کند جز خدا، هیچ کس به فریاد انسان نمیرسد جز خدا، آنوقت او خدا را میخواهد، خداوند هم که یک مرتبه نمیگوید: بسم الله! بفرما! خُب، از نفس باید عبور کند، باید حرکت کند، باید قدم به قدم گام بردارد، خدا میتواند او را یک مرتبه برساند ولی نمیرساند؛ چون خدا میخواهد کامل کند.
اگر آن نور ازلی یک مرتبه بیاید، این را محترق میکند و میسوزاند و میبرد. خداوند رحیم است، کلاس به کلاس، منزل به منزل، مرحله به مرحله حرکت میدهد تا ببرد؛ انسان نه مرض معده پیدا میکند، نه دیوانه میشود، نه سر به بیابان میگذارد، نه ترک خانه و زندگی میکند، با تمام اینها حرکت میکند و میرود در حرم پروردگار.
این دستور کاملی است که قرآن و پیغمبر برای ما آوردهاند که انسان با اینکه در شؤون کثرت هست، به واسطۀ همان نیروی محرّکی که در دل هست، در راه خدا کلاسها را خوب طیّ میکند؛ و الاّ اگر ما الآن از خدا بخواهیم: خدایا الآن یک نور جلالت را به ما بده، و ما را به مقصد برسان! مگر خدا نمیتواند؟!
حکایت خارکنی که از خداوند درخواست محبّت خالصانه نمود
مرحوم انصاری ـ رحمة الله علیه ـ قضیهای نقل میکرد که:
«یک مرتبه حضرت موسی برای مناجات به کوه طور میرفت، یک خارکنی در راه آمد و گفت:”یا نبیّ الله، شما که میروید برای مناجات، از خدا بخواه که از محبّتش، از همان محبّت خالصش به من بدهد. تقاضا کرد و گریه کرد و گفت که من عاشق او بشوم، الآن میخواهم که از آن محبّت خالصه به قلب من برسد. حضرت موسی رفت و تقاضای او را قبول کرد. خدا فرمود: «دادیم ولو به مصلحت او نبود. “بعد از اینکه حضرت موسی برگشت، دید که او بدنش قطعه قطعه شده و هر قطعهاش روی یکی از این خارهای بیابان قرارگرفته است.»1
- أبوحامد غزالی در مکاشفة القلوب این داستان را اینگونه روایت میکند:
«مرّ عیسی علیه السّلام بشابٍّ یَسقی بستانًا، فقال الشابُّ لعیسی: سَل ربَّک أن یرزُقَنی من محبّته مثقال ذرّة.
فقال عیسی: لا تُطیق مقدارَ ذرّة. فقال: نصف ذرّة.
فقال عیسی علیه السّلام: یا ربّ ارزقه نصف ذرّة من محبّتک.
فمضی عیسی علیه السّلام فلما کان بعد مدّة طویلة مرّ بمحل ذلک الشابّ فسأل عنه، فقالوا: جُنّ و ذهب إلی الجبال. فدعا عیسی ربّه أن یُریَه إیاه. فرآه بین الجبال فوجده قائمًا علی صخرة شاخصًا طرفُه إلی السماء، فسلّم علیه عیسی علیه السّلام، فلم یَرُدَّ علیه. فقال: أنا عیسی.
فأوحیٰ الله تعالیٰ إلی عیسی:”کیف یسمع کلام الآدمیّین من کان فی قلبه مقدارُ نصف ذرّة من محبّتی؟ فَوَعزّتی و جلالی و لو قَطَّعتُه بالمنشار لَما علم بذلک.“»
روزی حضرت عیسی علیه السّلام به جوانی که مشغول آبیاری بستانی بود گذشت. جوان از حضرت عیسی تقاضا نمود که از پروردگار خویش بخواه که به مقدار یک مثقال از محبّتش را به من عنایت فرماید.
حضرت عیسی در جواب جوان گفت: تو طاقت این مقدار از محبّت پروردگار را هم نداری.
جوان گفت: پس از خداوند بخواه که نصف این مقدار را به من عنایت نماید.
حضرت عیسی علیه السّلام روی به خداوند نموده و عرضه داشت: «بار خدایا، از محبّت خویش به مقدار نصف ذرّه به او روزی فرما!»
بعد از مدّت مدیدی چون حضرت عیسی از منزلگاه آن جوان میگذشت او را نیافت، چون استفسار احوال او نمود، گفتند: مجنون شده و سر به بیابان و کوهها گذارده است.
حضرت عیسی علیه السّلام از پروردگار خویش درخواست نمود که آن جوان را به او نشان دهد، آنگاه او را کنار صخرهای یافت که وجهۀ دلش را به سمت آسمان نموده است.
حضرت عیسی به او سلام داد، لیکن آن جوان پاسخ سلام حضرت را نداد.
خداوند علیّ اَعلی به حضرت عیسی وحی فرستاد: «چگونه کلام آدمیان را بشنود کسی که نصف مثقال ذرّه از محبّت من در قلبش جای گرفته است.
به عزّت و جلالم قَسم اگر او را با ارّه هم قطعه قطعه نمایی، آگاه نخواهد شد.» (محقّق)
- أبوحامد غزالی در مکاشفة القلوب این داستان را اینگونه روایت میکند:

