اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

معیار قرب و بعد انسانها به یکدیگر درعالم دنیا

16319
سال 1419
جلسات
نسخه عربی

معیار قرب و بعد انسانها به یکدیگر درعالم دنیا

12
  • همین‌که انسان غیر از حق بخواهد مسائل دیگری را دخالت بدهد. در آنجا چیست؟ مسئله‌ای پیدا می‌شود. بسیاری از افراد بودند وقتی که می‌خواستند قضاوت کنند و این قضاوت به یکی از افراد و بستگانشان می‌گشت آن‌ها چکار می‌کردند؟ از قضاوت صرف نظر می‌کردند قضاوت را واگذار می‌کردند به یکی دیگر، که مبادا شیطان در اینجا بیاید و وسوسه کند. و مطلب را عوض کند. مشبه کند در ذهن قاضی. لذا از اوّل قضاوت را واگذار می‌کرد، یک شخص دیگری را می‌گفت بیا شما قضاوت کن.

  • یک حکایتی می‌خواندم، حکایت لطیفی بود در زمان امیرکبیر، امیرکبیر از صدر اعظم‌های بسیار نادری بود که بر این مملکت ما حکومت کرد و هیهات اینکه یک همچنین کسی دیگر دوباره بیاید و مثل او بیاید، به درایتش و سیاستش و کیاستش البتّه این‌طور هم نیست که یک شخص متدیّن و چیزی بوده، نه! یک فرد خیلی حرّی بوده، آزادی بوده، البته تدّینِ تا حدودی هم داشته نه اینکه نداشته اما اینکه توقّع یک شخص با تقوای کذایی، آن‌جور از حالاتش برنمی‌آید. امّا به دین احترام می‌گذاشته به افراد احترام می‌گذاشته به دنبال احقاق حق بوده، این مسائل در او بوده به اضافۀ آن کیاست و درایتی که خُب واقعاً گاهگاهی انسان احساس نبوغ می‌کند از حالات و خصوصیاتی که اَز او مطالعه می‌کند، مشاهده می‌کند.

  • یادم هست در یک وقتی خدمت مرحوم آقای حدّاد بودیم گاهگاهی ایشان حکایت‌هایی را از امیرکبیر نقل می‌کردند، مرحوم آقای حدّاد و خودشان هم می‌خندیدند و ایشان هم خیلی معجَب بودند به این شخص و به خصوص به این چیزهایش، در هر صورت ایشان از او به عِنوان شخصی که اقدام بر خیر می‌کند یاد می‌کردند.

  • یک قاضی را در طهران گذاشته بود یکی از همین آخوندها را، یک روزی این آخوند می‌آید پیش جناب امیرکبیر می‌گوید که فردا نسبت به همشیره‌زادۀ شما یا برادرزادۀ [شما] یک دعوایی در محکمه می‌خواهد مطرح بشود خواستم نظر شما را بپرسم تا اینکه طبق آن، مسئله را فیصله بدهم؟ این امیرکبیر تا می‌شنود بلند می‌شود آن عمامه‌اش را برمی‌دارد و می‌کوبد تو مغز این آخوند، می‌گوید پدرسوخته برو گم شو. برو گم شو، خیال می‌کردم تو فلان و قاضی...، می‌زند و می‌گوید بیرونش کنند و فلان کنند، یک شخصی را می‌فرستد [به] قم ـ الآن فراموش کردم ـ یکی از آقایان را از قم می‌آورد در طهران و بسیار هم آن شخص در ضیق معیشت و این‌ها بود منزلی بِهِ او می‌دهد و چه می‌‌دهد و این حرف‌ها و او را قاضی طهران، دارالخلافه می‌کند.