سرّ و رمزموفقیت اولیاء الهی
9گفتند که من به آقای شاهرودی این مسأله را مطرح کردم و اینها و ایشان یک تاملی کردند و گفتند که فردا عصری شما بیائید منزل، فردا عصری. حالا ارتباط ایشان با آقای شاهرودی اصلا ارتباط خانوادگی بود یعنی آقای شاهرودی میآید منزل ایشان و دعوت میکردند و اینها، ایشان میرفتند آنجا و.... ـ واقعا پناه بر خدا از جهل و نادانی ـ ایشان میگفتند من فردا بعد از ظهر رفتم منزل ایشان، دیدم ایشان پشت از این میزهای کوتاه نشستند و یک نامهای جلو میز، این نامه را دادند به من گفتند بفرمائید. ایشان گفتند من همان جا باز کردم، شروع کردم به خواندن. گفتند وقتی من اجازۀ اجتهاد را خواندم. گفتم این عجب اجازهای است؟ البتّه به من دیگر نفرمودند چه بود؟ ولی آنقدر این اجازه نسبت به ایشان موهن و اهانت آمیز بود ـ نسبت به شاگرد اول ایشان ـ که ایشان رو کردند به آقای شاهرودی و گفتند آقا این اجازۀ اجتهادی است که شما میخواهید با ما بدهید؟ این است؟ این هفت سالی که ما پیش شما بودیم، این مراتبی که از ما پیش شما محرز است این نتیجهاش هست با این عبارات؟ ایشان میگفتند آقای شاهرودی سرشان را انداختند پائین و بعد سرشان را برداشتند، [بعد از] یک مدتی گفتند آقای آسید محمد حسین من از امام زمان شرم میکنم که به شما بیش از این اجازه بدهم! آقا میفرمودند من این نامه را گذاشتم توی پاکت و گذاشتم روی میز، گفتم حالا که اینطور است ما نیاز به این هم نداریم. شما در مقابل امام زمان رو سفید باشید که این مقدار را هم ما....! ایشان میگفت ما خداحافظی کردیم و آمدیم. حالا جناب آقای شاهرودی! جناب عالی که من میدانم، منِ فرزند ایشان، که شما به چه افرادی....!
وقتی ایشان توی آن کتاب مهر تابان، مال مرحوم علامۀ طباطبائی، در آن قسمت فقر و فاقۀ علامۀ طباطبائی مینویسند اجازه هائی که چیز است و این ها. آنجا را بروید مطالعه کنید، آن صفحه را که بعد در آنجا میگویند فیا للاسف لهذه السیرة الردیة المردیة المبیدة للعلم والعلماء والفقه والفقهاء. ای هزار تأسف و نکبت بر این سیرۀ پست و پست کنندهای که ثمرهای جز از بین بردن علم و علماء و افناء و اضمحلال فقه و فقهای راستین ندارد! آن وقت این نتیجهاش این است که صدام میآید چه کار میکند؟ اصلا حوزه را بر میدارد! شما خیال میکنید این قضایا شوخی است؟ صدام شوخی است؟ کار خدا شوخی است؟ آیا این حوزه، حوزهای که بیاید و به اقا بگوید من شرم از امام زمان میکنم که بیایم به شما بیش از این اجازه بدهم، این حوزهای است که امیر المومنین که آنجا خوابیده راضی است؟ صد سال میگوید من نمیخواهم یک هم چنین چیزی باشد! بروید گم شوید! بلند شوید بروید گم شوید. آمدید نان مرا میخورید و شمشیر به روی اولیاء من دارید میکشید! شمشیر به روی قاضی میکشید! شمشیر به روی آقا میکشید! شمشیر به روی علامۀ طباطبائیها میکشید! أمیرالمؤمنین این را میگوید بهشان، بلند بشوید بروید پی کارتان!

