اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

ایثار و انفاق و آثار آن در نفس سالک

14280
سال 1420
جلسات
نسخه عربی

ایثار و انفاق و آثار آن در نفس سالک

9
  • این آمد سراغ آن کسی که به او بغله را فروخته بود گفت، گفت من نمی‌دهم. گفتش که بغله را پس بده پولت را بگیر. گفت بغله مُرد. یابو مُرد، قاطر. گفت خب بیا پولت را بدهم، گفت نه، گفت خیلی مردی؟ خیال کردی من نمی‌دانم آنچه را که تو می‌دانی؟ آخر به آنها هم‌ رسیده بود. گفت قرار بوده یک چیزی نازل بشود به ما. ما قاطر را خریدیم به قاطر خورده، قضیه این است. برو پی کارت. دید نه، از عهدۀ این خریدار قاطر نتوانست بربیاید، رفت سراغ خریدار اسب. گفتش فلانی بیا معامله‌یمان را پس بگیریم. خیار فسخ به قول معروف تو این معامله، تو خیاری نداشتی فسخی نداشتی. گفتش من اصلا دلم می‌خواهد این اسب را چیز بکنی، گفت نه نمی‌شود. گفت بابا اصلا من می‌خواهم پول اسب را بدهم چکار داری؟ پولت را به تو پس می‌دهم. گفت پس نمی‌گیرم. گفت چرا؟ گفت اسب مرده. دیگر چی را بیایم پس بگیرم؟ گفت بیا پولت را پس بگیر. گفت نمی‌خواهم، گفت چرا؟ گفتش که این پول صدقه‌ای بود که این صدقه رفع بلا از ما کرده، برو پی کارت.

  • خلاصه آمد سراغ حضرت موسی، شیون کنان، حضرت موسی گفت نه دیگر، این هیچ راهی ندارد. کاری هم از من ساخته نیست. هر کاری که می‌کنی برو وصیّتت را بکن. خلاصه حسابهایت را رُفت و ریس بکن که این جا راحت بروی. این بدبخت بیچاره آمد توی خانه، دیگر رفت سراغ این و آن و فلان این حرفها، تا شب خلاصه رفت! ترتیبش داده شد. دیگر همسایه‌ها را صدا کرد و حلالیت بطلب، از آن بطلب، فلان کنند. قبل از این که بمیرد رفت دیگر، یعنی این قدر با جزع و فزع و این چیزها.

  • حالا اگر بیایند به انسان بگویند که آقا تا یک هفتۀ دیگر تو از دنیا می‌روی. آقا به جان شما این قدر نمازهایمان اول وقت می‌شود. این قدر دیگر مواظب زبانمان هستیم. یک کلام [ناپسند] نگوییم. در اوقات بیکاری به ذکر لا اله الا الله همه‌اش مشغولیم. قبل از این که ساعت زنگ بزند. یک ساعت زودتر نصف شب از خواب بلند می‌شویم. تمام افرادی را که خلاصه پشت سر آنها حرفی زدیم ولو درکجا! می‌رویم رضایت و حلالیت و فلان و این حرفها می‌طلبیم. قربان صدقه‌شان می‌رویم. تو را خدا بیا حلالمان کن. فلان بکن. چرا قضیه اینطور است؟ به خاطر این که مسأله جدّی است. مسأله جدّی است. حالا بیایند یک دفعه بگویند نه آقا! به تأخیر افتاد. یک کسی برای شما یک صدقه‌ای داده، صدقۀ حسابی! به تأخیر افتاده یا یک کسی دعایی کرده یا فلان، چقدر به تأخیر افتاده؟ سی سال به تأخیر افتاده. اِ عجب! بسیار خب، ساعت زنگ می‌زند، دیگر آقا خاموشش می‌کند. یک دست می‌زند که [صدایش درنیاید!] آقا تو که دیروز یک ساعت هم زودتر پا می‌شدی؟ حساب‌ها دوباره به هم می‌ریزد. این طبیعت انسان است. طبیعت انسان این است. و اینها می‌برند ها. در نهایت قضیه اینها می‌برند. اینها بُرد می‌کنند.