حقیقت حلم و اقسام آن(1)
3امام حسین علیهالسلام یک عبارتی دارد، خطاب به حضرت سجاد، به امام زین العابدین علیهالسلام میفرماید: «یا بنىّ ایاک و ظلم من لایجد علیک ناصرا الاللَه» بترس از ظلم و ستم بر کسی که غیر از خدا پناه ندارد، حالا کسی که خودش زور داشته باشد آدم با او طرف بشود عیب ندارد. یکی میزند یکی هم میخورد. بالاخره، دوتا میزد. بالاخره یکی میخورد. بالاخره با هم ... ولی یکی هیچ راهی ندارد، هیچ پناهی ندارد، هیچ نوع مفری ندارد، این را انسان خلاصه باید خیلی حواسش جمع باشد. این دیگر مدعی العمومش زور بازویی نیست که در اوست. مدعی العموم این آن ریاست و مُکنت و اینهایی که نیست در اوست. مدّعی العموم چیست؟ مدّعی العموم خداست.
(عَلَيها مَلائِكةٌ غِلاظٌ شِدادٌ) مدّعی العموم این آن ملائکهای هستند که آن ملائکه را دیگر نمیشود گول زد. مدّعی العموم این فرشتگانی هستند که آنها غیر از حق چیزی در مخیله آنها و در سرِّ آنها راه ندارد. آنها مدّعی العمومند. خب وقتی که آن مدّعی العمومها بیایند وسط، همه اینها دیگر رفتن کنار و این غفلت، انسان را به اینجا میکشاندها! این غفلت از این. درست شد؟
این حلم، حلم یعنی عدم انتقام. شخص قدرت دارد، قدرت دارد، ولی انتقام نمیگیرد. قدرت دارد یک کسی بود از دوستان، شخصی یک وقتی با او رفیق بود. آشنا بود بعد دیگر کمکم ارتباطشان با هم کم شد کم شد تا اینکه از خُصَماءِ او فرض شد اون شخص. و دیگر نسبت به او تَعدّی را به تَعدّی به آبرو و عرض و حیثیت و اینها رسانده بود. یک روز من خدمت مرحوم آقا بودم که آن شخص آمد و من در این اتاق کنار بودم و برای مرحوم آقا آن کارهایی که آن شخص انجام میداد برای آقا تعریف کرد. خیلی ایشان متأثّر شدند، بعد گفت آقا من چه کنم. من هم تلافی کنم؟ تلافی به مثل کنم؟ ایشان فرمودند: نه آقا! نه آقا! شما اصلًا اعتنا نکن، بگذار آنها هر کاری دلشان میخواهد بکنند، اصلًا شما اعتنا نکن. شما أمر او را به خدا واگذار کن. امر او را، عبارت ایشان این بود من قشنگ داشتم میشنیدم. شما أمر او را به خدا واگذار کن. حتّی به او فرمودند: حتّی اگر این یا آن مثلًا از شما راجع به این شخص سؤال کردند، شما بگوئید ما که از اینها چیزی ندیدیم. ما که از اینها مطلبی ندیدیم. مسئله را به این کیفیت ختم کن. نگذار این حرف خودش موجب یک مسائلی بشود. هر حرفی که بزنی هر نکتهای که مطرح کنی چه بسا خود او ممکن است امواجی را به وجود بیاورد و آن امواج هی شعاع بیشتری را به خود بگیرد. بگو نه، ما چی؟ ما که چیزی را ندیدیم. آقا مدتی نگذشت که ورق برگشت. حالا آن شخص که این کار را میکرد. در نهایت عزت و در نهایت قدرت و متکی به همین امور ظاهر و همین قدرتهای ظاهر (جا افتادگی نوار)، متّکی به همین ریاسات ظاهری، متّکی به همین عناوین ظاهری، متّکی به همین قدرتهای ظاهری، بر این اساس به نحوی که حتّی افراد عادی هم میگفتند که دیگر خیلی این، مسئلهاش مشکل شده، خدا عاقبتش را به خیر کند، عاقبتش را به خیر کند بله، یک نفر نقل میکرد و میگفت: من در منزلش بودم. در منزلش، که از فرودگاه به او تلفن کردند که فلان هواپیما آماده حرکت است، شما هنوز نیامدید؟ گفت: میگفت جلوی خودم گفت: هواپیما را یک ساعت و نیم به تأخیر بیندازید من یک کاری دارم تا برسم. التفات میکنید! یک هواپیما را با ٢٠٠ تا مسافر و چقدر، گفتند یک ساعت، اینطور بود وضعیتش. آقا، یک مرتبه کار برعکس شد از این رو به آن رو، همانهائی که پشت او بودند او را رها کردند. همانها، همانهائی که به آنها متّکی بود و همانهایی که بر اساس آن قدرت رَتق و فَتق میکرد. همانها! و بعد هم چه شد؟ بعد هم، خلاصه دفنش کردند. حالا دیگر، ما دیگر اسرار را فاش نکنیم. خلاصه فوت کرد، بله. گفت ما را فوت کردیم. خلاصه ما را فوت کردیم شد. و بعد هم زندگی او برگشت، وضع او چه شد. اوضاع او چه شد این احوال؟

