حقیقت حلم و اقسام آن(1)
6پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت *** نا خلف باشم اگر من به جوی نفروشم 1 خیلی عجیب است. یکی از محسّنات أشعار حافظ این است. که همیشه دو پهلو صحبت میکند. یعنی همه جور میشود، چند قسم معنا کرد. این جناب آدم أبوالبشر ما را آورد پایین. یک روز خدا گفت خب رو کرد به خدا گفت: خدایا خب این حالا ما را که آوردی پایین یعنی خودمان آمدیم پایین. بله گندم خوردیم، ما را بیرون کردند. حالا که آمدیم پایین ببینیم این ضَراری ما بچههای ما، نسلهای ما، اینها که هستند؟ چه جور هستند؟ در آنها آدم بد است، آدم خوب است اینها را یک نگاهی بکنیم. پرونده را ببینیم. خدا آن پرونده را که صورت عینی بود. صورت علمی اشیاء بود. آن صورت علمی را آورد به حضرت آدم نشان داد. حضرت آدم نگاه میکرد. در این نسل او که همینطور میآید. همینطور میآید و میرود. همینطور نسلها یکی بعد از دیگری، یک دفعه چشمش به حضرت داوود افتاد. دید حضرت داوود عمرش کم است. سی سال است. یا بیست و دو سال یا سی سال، اینطور در نظرم است. گفت: خدایا این عمر کم است، عمر داوود. دیگر من تقدیرم بر این است که این عمرش کم باشد دیگر. گفت: نمیشود اینطور؟ بالاخره بچهام است. برای چه؟ خدا گفت: خب کاری ندارد، ما عمر تو را زیاد کردیم، تو بردار از عمر خودت به او بده. خیلی میخواهی بذل و بخشش کنی، از جیب مبارک بده. ما دیگر کاری نداریم. قلم ما رفته روی سی سال. فرض کن من باب مثال. دلت میخواهد از جیبت خرج کن. چرا میخواهی بیایی از خزانه، خزانه ما همین، تمام شد. این، ما درش را بستیم. از جیبت میخواهی بسم اللَه. صد سال به او بده، دویست سال بده. هرچه دلت میخواهد به او بده. او هم برداشت یک سی سال آن هم چقدر، اضافه کرد. حالا شد شصت سال. خب سی سال حالا از عمرش کم است دیگر. از آن طرف هم خدا به او گفته بود که چقدر عمرش است. وقتی عزرائیل آمد سراغش گفت هنوز سی سال از عمرم مانده. کجا آمدی؟ گفت: خودت بخشیدی. گفت کی؟ یادم نیست. آن موقع هم که ضبط صوت و این حرفها هم نبود، جبرئیل بنده خدا هیچ چیز هم نداشت که بیاید اثبات کند. دعوا را اثبات کند. گفت خدایا این میگوید من چیز عزرائیل، عزرائیل آن ملک قابض الارواح، آن هم آمد و گفت که خدایا این اینطور میگوید. میگوید که ما نداریم. یادم نمیآید. راست هم میگفت، راست هم میگفت. این قضیه را مرحوم آقای انصاری نقل میکردند. رضوان اللَه علیه بعد مرحوم آقای انصاری میفرمودند: راست میگفت آدم، واقعاً یادش رفته بود. نمیخواست زیرش بزند. واقعاً یادش رفته بود. خب طریق اثبات هم که نمیشد به نحوی. دیگر خدا گفت چارهای نیست باید در خزانه را باز کنیم یک سی سال دوباره در تقدیرمان اضافه کنیم. مسئله را خلاصه چیز کنیم. هیچی از آن به بعد دیگر قرار شد بر این که هر قضیهای انجام میشود بین دو نفر بنویسند. تا اینکه کسی زیرش نزند. نیاید بگوید که از آن به بعد، درست شد؟ کتب یعنی این، یعنی نوشت، نوشتن. در نوشتن دیگر اشتباه نیست.
- ديوان حافظ، غزل ٣٤٠:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت *** من چرا ملك جهان را به جوى نفروشم
- ديوان حافظ، غزل ٣٤٠:

