حقیقت حلم واقسام آن (2)
7خیلی خب تو نماز میخواهی چكار بكنی؟ تو میخواهی به خدا حساب پس بدهی؟ خب بینداز گردن استادت! دیگر چكار داری؟ ها؟ خیلی راحت دیگر، به تو چه مربوطه؟ حالا این میخواهد پشت سر عمر بایستد یا پشت سر یزید بایستد. دیگه تو چكار داری؟ اگر به این مقدار قبول نداری كه اینقدر استادت عرضه داشته باشد كه بتواند از پس این برآید خب هر جفتتان مرخصید. هم تو و هم اون اما اگر نه به این مقدار قبولش داری به این مقدار كه بتواند از حساب و كتاب برآید، به این مقدار اعتقاد داری. چرا این نصف دیگر را رها میكنی؟ آن نصفهای كه آن نصفه كارساز است. اون نصفۀ اول را همه میبینند. حالا اگر غیر از تو هم میآمد میدید مسئلهی مهمی نیست. اولین مطلبی كه برای سلّاك پیدا میشود مشاهدهی صور برزخی است. كاری ندارد حالا همچین تو تخم دو زرده سه زرده هم نكردی. که حالا آمدی فرض بکن که این را بصورت جناب اعلی حضرت عمر دیدی نه! نه کسانی دیگر هم باشند میبینند.
میگفت من آمدم دیدم ایشان ایستاده عصبانی شدم. دیدم إ عجب! آقای حداد هم ایستاده و میخواهد نماز بخواند. گفتم من نمیگذارم. من این همه راه از نجف بلند شدم آمدهام اینجا كه پشت سر آقای حداد بخوانم. حالا پشت سر عمر بخوانم. من نمیگذارم بعد یك چیزی گفت كه من حالا از نقلش معذور هستم. خلاصه میخواست كار دست این جناب عمر بدهد. همین اینقدر بهتان بگویم داشت یك خونی به پا میشد. میگفت آمدم كه خلاصه با او گلاویز بشوم و فلان كه یك مرتبه دیدم آقای حداد عصبانی شده! رگهای گردنش همینطوری متورم و شروع كرد به من پرخاش كردن خجالت نمیكشی؟ دست برنمیداری؟ با این چیز! خجالت نمیكشی؟ دست برنمیداری تا كی [میخواهی] من را اذیت كنی؟ تا كی میخواهی من را اذیت كنی؟ واقعا عجیبه ها! ما یك خرده در خودمان فرو برویم. واقعا اینها شاگرد بودند؟ یعنی واقعا چه تصوری انسان دارد از این مسئله ؟ چطور میتواند تصور كند؟ و نظایرش را هم همینطور.

