جمع میان حلم و علم
12فضیل بن عیاض اقا یک دزد بود فضیل بن عیاض یک سارق بود. یک سر گردنهای بود به اصطلاح، یک حرامی باصطلاح اقایان، حرامی بود. سر گردنه ایستاده بود هر کسی میرفت میزد و میبرد و هر کاری که دلش میخواست انجام میداد دیگر، فضیل بود، آقا یک آیه در دل شب از یک پیرمرد، این را از این رو به آن روش کرد «أَ لَمْ يأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكرِ اللَه وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ»1 آیا نیامده آن وقتی که برای آنهایی که ایمان آوردند که قلوب آنها در برابر ذکر خدا خاشع باشد؟
در برابر همان ... عوض شد گفت بله، رسیده وقتش، ألآنَ آمد، ألآنَ آمد وقتش. این فضیل از سر گردنه رسید به اصحاب خاصّ امام صادق، مطالبی را که امام صادق به فضیل گفتند به کمتر اصحابشان گفته بودند. این شعر چیه میفرماید؟ شعر مال مرحوم آقا رضای الهی قمشهای، مرحوم حکیم.
خلقان همه به فطرتِ توحید، زادهاند *** این شرک عارضی بود و عارضی یزول آن خدایان همه مقبول ونامقبول *** من رحمةٍ بَدا وَإلی رحمةٍ یعود خلقان همه به فطرت توحید زادهاند. این شرک عارضی، اینها عارضی است. این کارها عارضی است. موقع مناسب پیدا بشود. یک دفعه میبینی آن فطرت جرقه میزند. آن وجدان جرقه میزند. همهی این عارضیها را میسوزاند و از بین میبرد. اصلًا انگار دوباره متولد شده. دوباره متولد شده. خیلی عجیب نقل میکنند راجع به فضیلها! خیلی عجیب نقل میکنند.
رفت پیش امام صادق علیه السّلام حضرت فرمودند تمام آن افرادی که گردنه زدی، نمیدانم بالای گردنه بود چه کار کردی، باید بروی آنها را راضی کنی، پولهایشان را [پس بدهی]، یک مقداری پول بود همه را رفت داد به این و آن. فقط مانده بود یک پیراهن و یک شلوار، والسّلام. یک پیراهن و یک شلوار. گفت همه را باید بروی بدهی. بعد رفته بود [پیش] یک یهودی، پول آن را هم زده بود. آمد رفت سراغش. گفت واللَه آمدم از تو حلالیت بطلبم ولی پول ندارم. پول ندارم، گفت پول نداری من قبول نمیکنم، باید پولم را بدهی، هرچه میگفت من ندارم. گفت من قبول نمیکنم. گفت خب میگویی چه کار کنم. گفت خب حالا که اینطور داری میگویی یک کار میکنم. آنجایی که نشستی، آن زیرش من طلا گذاشتم، زیر آن تشکی که تو هستی، تو از زیر این تشکت آن سکههای طلا را بیاور به من بده که اقلًا من ببینم تو برداشتی دادی. نفس من به این قانع بشود. که تو به من این پول را دادی، این هم دست کرد زیر تشک یک مقداری سکه برداشت و داد به او، وقتی سکهها را داد به او گفت، اشهد ان لا اله الّا اللَه و اشهد أن محمّداً رسول اللَه. مسلمان شد. گفت چرا مسلمان شدی؟ گفت زیر آن تشک اصلًا طلا نبود. من شنیدم در کتابمان، کتب قدیم، از امّت پیغمبر آخر زمان اگر کسی توبه کند. توبه واقعی، دست به زیر تشک کند طلا درمیآورد. خواستم تو را امتحان کنم، التفات میکنید. این فضیل بود ها ببینیم راست میگویی یا نه؟ خب اینها چه هستند؟
- سوره الحديد آيه ١٦.

