خصوصیات متقین
11شبان وادی ایمن، گهی رسد به مراد که هشت سال به جان خدمت شعیب کند
حضرت موسی آمد خدمت شعیب کند آن هم پیغمبر است دیگر میداند از چه راه وارد بشود انداختش چوپانی تو برو فعلا چوپانی بکن آن میداند که بعد چه مسئولیتی باید به عهده بگیرد و باید کجاها برود انداختش در دستانداز تربیت، یک گله را داد بهش گله، گله که مثل آدم راه نمیآیند یکی از این ور میرود یکی از آن ور میرود بز، سرش را میاندازد از آن طرف میرود نمیدانم گوسفند از آن طرف میرود این، بیابان است گرگ است سارق است هزار خطر است درّه است نهر آب است این هم چوپان است بایستی که رمه را درست، صحیح و سالم برساند میدوید دنبال این، هی میدوید دنبال آن از هر روز یک سنگ برمیداشت میانداخت میانداخت این برمیداشت دوباره برمیداشت آن، آی، کجا میروی؟ موسای پیغمبر دنبال بره میدوید یک روز یکی از این برّههای ناقلا، آمده سر به سر حضرت موسی بگذارد گفت بگذار، یک خورده ما سر به سرت بگذاریم حالا تو میخواهی بروی سراغ مردم، اول یک خورده بکش ببین چه مزه میدهد؟ اینها همه زبان حال است ها بنده هم زبان حال میگویم اول یک خورده بیا، تا بعد بروی خودت را با مردم بتوانی وفق بدهی بره شروع کرد به رفتن این بدو، او بدو خلاصه؟ حضرت موسی هم که به این نمیرسد بالاخره آن برای سرپایینی و سربالایی درست شده بود میپرید بالا میپرید پایین خلاصه ولی او هم دست برنمیداشت هی میرفت هی دست برنمیداشت نه سنگ بهش زد، نه تیز بهش انداخت نه نمیدانم، فحشش داد نه سب بهش داد میدید این بره، برای آدم کردن من دارد میرود این میفهمد حضرت موسی، هی رفت، هی رفت، هی رفت، اما رفت، با خودش چه میگوید با این بره، اگر ما بودیم چکار میکردیم؟ آقا میرفتیم، ای خدا بگویم چکارت کند تو الان اینقدر قیمت داری بیست هزار تومان، سی هزار تومان داری به مال من صدمه میزنی داری ضرر میزنی گیرم بیایی، چت میکنم همانجایی که میرسیم فوری؟ چاقو را برمیداریم سرش را میبریم تا دیگر از این اشتباهات در زندگیش تکرار نشود که اینقدر دنبال، انسان بدود درست شد؟ ا تا حضرت موسی رفت، بهش رسید وقتی بره خسته شد دیگر نتوانست دیگر رسید بهش حالا زبان حالش چیست؟ که این بره که از این رمه جدا افتادهای، من برای آن بیست هزار تومان و ده هزار تومان که از کیسه من رفته دلم نمیسوزد برای خودت دلم میسوزد که الان گیر گرگ میافتی دل سوزی من برای توست این همه تعبی که خودم را دارم میاندازم برای تکامل توست این زحمتی که الان دارم به خودم میدهم این زحمت برای اینست که تو به خطر نیفتی همراه با عصیان تو من دارم خودم را به تعب میاندازم هی تو داری عصیان میکنی من هی دارم دنبال تو میآیم هی تو داری نافرمانی میکنی من هی دارم همراه با تو میآیم هی تو داری تخلف میکنی از جاده هی من دارم همراه تو میآیم که چه؟ که تو را بگیرم، برگردانم به سعادتت، به حیاتت، به رستگاریت، به رشدت به کمالت به بروز استعدادت، من دارم برای تو این کار را میکنم تو خیال میکنی من دارم به دنبال تو میآیم برای اینکه نفعی متوجّه من بشود؟ تو خیال میکنی که الان من دارم دنبال تو میآیم من به خاطر اینکه یک روزی دست از تو بگیرم؟ تو دستی از من بگیری؟ تو خیال میکنی حالا که من دارم، دنبالت میآیم به خاطر اینکه یک روز به درد من بخوری؟ تو خیال میکنی من که دارم دنبال تو میآیم به خاطر این است که شئونات و حیثیات و مصالح اجتماعی من به واسطه تو تأمین میشود؟ این است مسئله؟ نه جانم این آمدن من و این حرکت من، اینها تمام, به خاطر این است که تو به تکامل برسی ای بنده خدا حرکت استاد با یک شاگرد، حرکت حضرت موسی با شبان مولانا، این را میخواهد بگوید وقتی که یک شاگردی، در قحت تربیت سلوکی یک استاد برمیآید آرام که نمینشیند بعضیها هستند آرام هستند عقل دارند فهم دارند بار، را بر استاد، زیاد نمیکنند بلکه بار، برمیدارند از دوش استاد ولی بعضیها نه، نافرمانی میکنند خطا میکنند لغزش میکنند استاد هم با آنها راه میآید هی به آنها تذکر میدهد هی به آنها اینها خیال میکنند چه؟ این واسه خودش میخواهد میخواهد مجلسش گرمتر باشد بیچاره خیال میکند استاده که حالا با این راه میآید به خاطر این است که یک نفعی متوجه او میشود به خاطر اینکه بگویند فردا، چند تا شاگرد تربیت کرده و به کمال رسانده به خاطر اینکه در میان اجتماع و اینها بخواهد معروف بشود بنده خدا اینها به خاطر خودت است تمام این ملامت، ناملایمتها و تمام این مرارتهایی که دارد میکشد به خاطر خودت است میخواهی برو، ببین ککش میگزد یا نه؟ امتحانش کن امتحانش مجانی است ولی به ضرر او تمام نمیشود به ضرر خودت تمام میشود درست شد؟ این حلم، حلمی است که حضرت سجاد دارد میگوید الحمدلله الذی یحلم عنی، کانّی لاذنب لی دارد خدا با من مدارا میکند انگار نه انگار، من گناه نمیکنم خدا، اطاعت میکنم ولی این گناه مرا، در راه تربیت خودش، تحصّل میکند میخواهد مرا تربیّت بکند این گناه مرا، ندیده میگیرد میگوید این بچه است ولش کن نقص دارد اشتباه میکند شیطان گاهی گولش میزند هوای نفس گاهی غلبه میکند نباید که ما سخت بگیریم دیدید میگویند میگویند بابا! خدا که سخت نمیکرد تو دیگر چرا سخت میگیری؟ هان؟ خدا که سخت نمیگیرد پس این خدا که الان دارد با ما مدارا میکند این مدارا برای تکامل خود ماست چیزی گیر او نمیآید او غنی به ذات است آن استغنای ذاتی دارد او صمد است او توثر است او خلع ندارد او جنبه نقصان و استعداد ندارد که بخواهد به فعلیت برساند اینها همهاش به خاطر ماست حالا ما خیال میکنیم عجب یک شب بلند میشویم نماز شب میخوانیم خدایا، یک بنده داری ساعت چهار بلند شده واست دارد نماز میخواند خدا هیچی نمیگوید میگوید تو بگو تو بخوان هرچه هم میخواهی بگویی تو بگو تو پاشو نمازت را بخوان بیا به ما فخر بفروش تو پاشو این کار ار بکن بیا این کار را بکن تو پاشو این کار را انجام بده مرحوم آقا رضواناللَه علیه مشکلشان این بود با ما افراد سرکشی بودیم ما افراد متمرد بودیم و این استاد، در قبال تعهد و تکلیفش نسبت به شاگرد گیر کرده بود عجیب اینجاست و عجیب اینجاست که گاهی از اوقات، منّت اطاعت از استاد را اینها به خود میخریدند و دم برنمیآوردند یعنی شاگرد میآمد، در ارتباط با استاد، عملی را انجام میداد، و آن منّتش را بر استاد میگذاشت چون شما گفتید من این را انجام میدهم ولی او از بزرگواری خودش حرف نمیزد میگفت بگذار انجام بدهد، منّتش را سر من بگذارند میفهمید چقدر بزرگواری میخواهد؟ اینهایی که دارم خدمتتان عرض میکنم، اسرار سلوک است ها اسرار تربیت استاد و شاگرد است ها که مرحوم آقا، این منّت را بر خود میخریدند من پسرشان هستم دیگر از اوضاعشان اطلاع داشتم دیگر از ارتباطشان با افراد، مطّلع بودم دیگر حالا این دستوری که برداشته دارد به این میدهد نمیداند بیچاره، این دستور، را برای خودت میدهد این دستور را برای خودش نمیدهد این دستور را برای تو دارد میدهد البته، دستوری که میدهد یک قدری مقداری مشکل است پس چه؟ آسان حلوا بدهد دستور حلوا و بلوی زعفران بدهد؟ خوب آن که دیگر هنر نیست این که دیگر مسئله ندارد آن هر لات بی سر و پایی میشود سالک هر آدم او باشی میشود سالک دستوری که او میدهد توش یک مقداری چه هست؟ فشار است توش یک مقداری تلفیق است آن وقت این دستور را برای تو میدهد آن وقت تو منتش را بر سر او میگذاری بله چون شما فرمودید ما انجام دادیم بله چون شما فرمودید او به روی بزرگوارش نمیآورد هی صبر میکند میگوید باشد تو انجام بده تو از اینجا رد بشو از این پل رد بشو از این قضیه بگذر باشه چرا؟ چون او دارد یک چیز دیگری میبیند او دارد به جای دیگر توجه میکند او به تو نگاه نمیکند اصلا وجهه او چیز دیگر است النجاح او چیز دیگر است چشم او دارد چیز دیگری را میبیند التفات میکنید نکته چقدر دقیق است؟ من خیال میکنم دیگر وقت برای ادامه مسئله، بله دیگر نباشد ان شاء اللَه تتمهاش را اگر خدا بخواهد برای شب آینده، اگر چنانچه توفیق پیدا کنیم ان شاء اللَه عرض میکنیم امیدواریم که خداوند، فهم ما را باز و همت ما را عالی و ما را نسبت به وظیفه و تکلیفمان، متعهّد بگرداند

