تبیین راه خدا و راه دنیا و نفس
4ایشان میگفتند: که آقای خمینی، بله آقای حاج آقا روح اللَه، آن موقع حاج آقا روح اللَه بودند دیگه، حاج آقا روح اللَه شما دل به این آقایانی که به مسائلی رسیدهاند به مراتبی رسیدهاند از شهرت و از سیت و معروفیت و اجتهاد، مناصبی دارند مناصب تدریس، دارند مناصب افتاء دارند، مناصب مرجعیت دارند افرادی که دارای این مناصب هستند، چه افرادی؟ آنها که سالیان سال را در آن سردابهای سنف و چهل پلهای نجف، در تابستان طی کردند و درس خواندند، برای اینکه روزی به مرجعیت برسد به افتاء برسند و به مرید برسند و به تدریس برسند و اینها. حالا رسیدهاند به یک همچنین وضعیتی، شما نمیتوانید آنها را با مرام خودتان همطراز و هم افق کنید و آنها را جلب کنید و آنها را هم مرام خودتان بگردانید! این چطور میتواند این زحمات سالیان سال را ندیده بگیرد و دست از این مسائل بردارد و آن ریاست و آن موقعیت و آن معروفیت و آن بیا و برو و آن هِیمَنِه و کبکه و دبْدَبِه را فراموش کند و بیاد بر سر یک سفره و در سر یک طعام و بر سر یک کاسه بنشیند گرچه تمام اینها به ضررش تمام شود؟
آمدن و هم مسلک با یک فردی مثل آقای خمینی شدن؛ یعنی این مرام را قبول کردن و همهی مرید و مسجد و بیا و برو و مرجعیت و مقلّدین و همه را در این مسیر قرار دادن دیگه، معناش این است دیگه. یک شخصی که میخواهد بیاد با یکی هممرام و همافق و همطراز بشود، معناش این است که میگوید به مقلّدین خودم میگویم بیاد از شما تبعیت کنند، فتوی به جهاد شما میدهید من هم فتوی به جهاد میدهم فتوی به صلح میدهید من هم فتوی به صلح میدهم، فتوی به قیام میدهید ما هم میگوییم و اینها. در نتیجه محوریت و مرکزیت متبلور میشود در شخصی مثل آقای خمینی. در یک همچنین شخصی تمرکز پیدا میکند. خب چطور یک مرجع و یک شخص حاضر است اذهان مریدهای خودش را از توّجه به [خودش] منصرف [کند] به توجّه به شخص دیگر، ابداً! محال است، اگر شریک الباری ممکن است، این یکی محال است.

