اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

قابلیت رسیدن به لقاء اللَه برای همه انسان ها

14070
سال 1421
نسخه عربی

قابلیت رسیدن به لقاء اللَه برای همه انسان ها

16
  • پس بنابراین امام ـ علیه‌السّلام ـ و ولیّ‌ای که از نفس گذشته است، او هیچ نوع فعلی را از خود نمی‌بیند تا اینکه بخواهد به خود منتسب کند و این مطلبی را که خدمتتان عرض می‌کنم شوخی نیست ها که حضرت سجّاد بخواهد حالا [که] در قبال خدا ایستاده [و] دستش را هم گذاشته رو صورتش، بخواهد حالا هی تکریم کند نه! جداً دارد این حرف را حضرت می‌زند. شما الان جداً این نور را می‌بینید خب به صاحبخانه می‌گویید آقا چراغ روشن است. حالا یک وقتی فرض کنید که قضیّه، قضیّۀ سلطان محمود است. آخر سلطان محمود این ابوریحان بیرونی را گرفت دنبال چند تا فرستاد یکی ابن‌سینا بود یکی ابوریحان بیرونی بود و یکی هم....، سه تا بودند حالا، یکی‌شان فوت کرد. ابوریحان را خلاصه گرفتند و دستگیر کردند و آوردند و اینها، گفت بگو ببینم شنیدم که ........می‌اندازی یک کارهایی انجام می‌دهی طالع می‌بینی از آینده خبر می‌دهی نفوس را می‌خوانی اطّلاع از غیب داری، گفت نه اعلی حضرت! ما همچنین چیزهایی نمی‌گوییم، به ما می‌بندند، شروع کرد به خندیدن و....! گفت نه! من شنیدم یا اللَه بیا بگو ببینم، بیا بگو، گفت خیلی خب حالا که می‌خواهی امتحان کنی بیا امتحان کن. گفت من می‌خواهم از یکی از این درهای قصر خارج بشوم ـ قصر سلطان محمود چند تا در داشت ـ تو بگو من از کدام در می‌خواهم خارج بشوم؟ این یک فکری کرد و یک خطوطی رسم کرد و چند تا حرف نوشت و این حرفها، بعد یک چیزی نوشت و گذاشت زیر تشک، گفت نوشتم. سلطان محمود گفت خب بهت نشان می‌دهم شما هیچی بلد نیستید و همش دروغ است، گفت یک قسمت از دیوار را شکافتند از آنجا خارج شد! وقتی که در آوردند گفت از هیچکدام از درها خارج نخواهد شد ضلع قسمت غربی قصر را می‌شکافد از آنجا خارج می‌شود. گفت: بیندازیدش توی زندان! آبروی مرا برد؟ ببینید زمان عمر و ابوبکر هم همین بود! هشت ماه در زندان بود کتک مفصّلی هم خورد، هر روز نوش جان می‌کرد! دیگر اینقدر رفتند شفیع آوردند، جناب سلطان عفو بفرمایند غلط کرده توبه کرده بیست و پنج خورده و نمی‌دانم فلان و از این چیزها، خلاصه آوردند بیچاره را پیش سلطان، سلطان گفت هان؟ چه شد؟ بگو ببینم هنوز چیزی بلدی؟ چیزی یاد گرفتی در این مدّت؟ گفت بله قربان! من اصلاح شدم مسأله‌ام حلّ شد گفت چیست؟ گفت اراده، ارادۀ سلطان است، من هیچ چیز نمی‌فهمم، گفت احسنت آفرین! اگر این را از اوّل می‌فهمیدی هشت ماه تو زندان نبودی حالا قضیّه این است. اراده، ارادۀ سلطان است.